The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۵ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک گونه جذاب از انسان! ها هم داریم که به مناسبت روز مخصوصشان بد نیست یادشان را گرامی داریم.

خوراکی خوشمزه ای دارید؟ اول از همه او را خبر کنید چون درست است که خودش زحمت خرید رفتن را نمی کشد ولی گرسنه که می شود!

صبح جمعه است؟ صبحانه اش را همانطور که می دانید دوست دارد آماده کنید.

استاد تمرین داده است؟ جواب را برایش بفرستید چون مثل شما بیکار نیست هزار و یک مشغله دارد که وقتی برای این کار ها ندارد. چی؟ دو روز تمام صرف حل شدنش شده؟ مشکل خودتان است!

می خواهید با دوستش بیرون بروید؟ اول به او بگویید. درست است که با او خوش نمی گذرد ولی حوصله قهرش را دارید؟


همه ما از اینها دیده ایم. آدم هایی که همیشه خدا طلبکارند و شما را به خاطر مشکلات خدمت رسانی سرزنش می کنند. بهترین راه حل در مواجهه با این افراد در هر جایی یک چیز است. صندلی تان را بچرخانید. دیگر او را نمی بینید. نگران نباشید دیر یا زود طعمه جدیدی پیدا می کند.:دی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۱


نکند شخصیت‌های داستانی کوتاه باشیم؟ از آنها که پایانش باز است. آدم‌هایش معلق می‌مانند در خلأ و تا ابد همانجا می‌مانند تا نفر بعد بیاید و بخواندشان. چند دقیقه‌ای را همراهشان شود و دوباره معلق شوند در فضا. واقعا معلق می‌شوند؟ می‌ایستند منتظر نفر بعد؟ چه بر سر خانم سن می آید؟ بچه‌های آقای پیرزاده چطور؟ تا ابد هر روز صبح موهایشان را می‌بندند؟ یا مثل چرخه‌ای بی پایان صفحات کتاب را زندگی می‌کنند؟ چه خالقان دوراندیشی! ذره‌ای از خود را در شخصیت‌ها می‌دمند و دست آخر می‌گذارندشان بین چند برگه کاغذ. بعد هم می‌روند سراغ بعدی.
تو چی؟
هر کداممان را یک جور پرت کردی وسط بازی. به آسانی حبابی. چند برگی می‌نویسی. آن لابه‌لا چند خطی هم می‌خوانی. مطمئنم که می‌خوانی. وگرنه کدام نویسنده‌ای را دیده‌ای که قبل از برداشتن قلم بداند شخصیت داستانش قرار است چه تصمیمی بگیرد؟ نشستی نگاهمان می کنی. یعنی من اینطور فکر می‌کنم. فکر می‌کنم وجود داری. حتی اگر وجود داشتنت معلول ذهن پسرک چوپان خیال پردازی باشد. تو هستی. تو هستی چون اگر قرار باشد نباشی من یعنی ما، همه ی ما، با هم تنها می‌مانیم. می مانیم در خلأ تا ابد.
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۵

صبح برایش نوشتم دنیا کوچکتر از آنست که گمشده ای را در آن بیابی حالا خودش گمشده. پیام ام را نمی بیند. به همه دانش آموزهایش حسودی می کنم. برایشان چه خوانده؟ 

...

مچاله می شوم روی تخت و عکس های ایشی گورو را لایک می کنم. انصاف نیست. دلم می خواهد برگردم به صبح. من باشم و نویسنده هایی که کسی کاری به کارشان ندارد. مثل این می مانند که دست در دست یکی در خیابان قدم بزنی بعد یک دفعه همه بیایند دورش را بگیرند روی دست بلندش کنند و ببرندش بی آن که بشناسنش. بعد هم تو می مانی وسط خیابان و به این فکر می کنی موج جمعیت کی خسته خواهد شد تا دوباره بتوانی توی کتابخانه به حرف هایش گوش کنی که از درد تسلی ناپذیرش می گوید یا روی پله های دانشکده میان جنگلی پر از مه گم شوید و به یاد نیاورید که بوده اید. باید همانجا بایستی در خیابان. تا برگردد. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۰

شادی صبر نمی کند. شادی مثل غم نیست که هر جا خواستی دمی بزنی و مست دلتنگی شوی. شادی فراریست. باید بجویی اش. پابه پایش بدوی. خنده هایش را خوب بشنوی بعد هم یاد بگیری بخندی. شادی برخلاف غم حق را به تو نمی دهد تا شانه ات را خالی کنی. شادی وجدان آسوده می خواهد. پریدن از روی گودال های آب. دویدن زیر باران. خرد کردن برگ های پاییز را می خواهد. شادی صبر نمی کند. پاییز را هم یاد می گیرم. همانطور که تابستان را. همه را جمع می کنم برای زمستان. پاییز کسی را نکشته زمستان اما چرا.




۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۱

چند روز فکر کردم به این قضیه. به آدم هایی که می روند و آدم هایی که می مانند. می خواهم بنویسم حتی اگر بخوانی. می نویسم نه برای خوانده شدن بلکه برای نوشتن. از اول هم همینطور بود. به جایش دستی به سر و روی قالب می کشیم که خوشحال شویم:دی

پ.ن: اگر قرار بر ترس باشد با هم ترسیدن بهتر است. من و هزاران من در من با هم می ترسیم.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۹