The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


مثلا می شود آنقدر درگیر زندگی شد که دیگر ننوشت.


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۴۳
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۸ آذر ۹۶ ، ۲۱:۵۹

امروز شنیدمش. همون بیت رو. یادت هست؟ نشسته بودیم بیرون سالن. غروب بود؟ صبح بود؟ درست یادم نیست ولی یادمه شهر با خونه‌های دورش زیرپامون معلوم بود. دو شب بود درست و حسابی نخوابیده بودم. کلافه بودم و وسط مراسم می‌زدم بیرون تا تنها باشم. فهمیدی. اومدی دنبالم. نشسته بودیم روی سکوها. گفتی اینو شنیدی؟ گفتم نه. دور بودم از ادبیات. خودم خواسته بودم که دور باشم. پناه آورده بودم به عددها و داده‌ها تا سر عقل بمونم. یادداشت‌های گوشیت رو باز کردی همون که خورشت ریخت روش و همه چی پرید. همه‌ی اون خط‌ها. شعرها. زمزمه‌ها. از همه او‌نها چند خطش رو از سر اصرارم فرستادی. نوشته بودی چقدر خوبه که از یاد می‌برم هرچند کوتاه.

یادداشت گوشیت رو باز کردی و خوندی:

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم

مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم

اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات

فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد

جواب تلخ بدیع است از آن دهان نباتی

نه پنج روزهٔ عمر است عشق روی تو ما را

وجدت رائحة الود ان شممت رفاتی

رسیده بودی به همین مصرع. گفتم نخون دیگه. داشتم می‌لرزیدم. یادم نمیاد دیگه چی گفتیم. چیزی گفته بودیم؟ حرفی می‌زدیم؟ خوب که فکر می‌کنم همه چیز از همونجا شروع شد. همونجا هم تموم شد. شروع کردی به گم شدن. به نبودن. خوب که فکر می‌کنم همه طول ملاقاتمون همونجا بیرون تالار ابوریحان بود. وقتی برگشتم توی سالن همه چیز از دستم ریخت. فهمیدم نباید برمی‌گشتم. رفتم. دلگیر شدی و رفتم. آخرین بار گفتم نمی‌دونم باید دنبال کدوم تو بگردم. ترسیده بودم از این همه توهایی که هر کدوم مال یه دنیایی بودند. گمشده بودم. آخرین امیدم بود که برگردی و بگی کدوم رو باور کنم. برنگشتی آخرین پیامت همین بود. نوشته بودی زل زدم به صفحه گوشی چون نمی‌دونم چی بگم...

امروز که دوباره این بیت‌ها را می‌شنیدم یادت تلخ نبود. حالا دیگر از یادت فقط همان بعدازظهر و این چند بیت مانده. زیبا اما به دور از هر نیکویی.
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۷

"برید خروجی 12 کارت پروازو نشون بدین بهتون کارت میدن."
دویدیم سمت سالن. در بین راه خشکم زد. درست همانطور بود که تصور می کردم. سفید و باعظمت پشت شیشه ایستاده بودد. خاله صدا زد: "بیا دیگه همین جلوعه." دستم را تکان دادم که شما بروید.

 هربار، هربار که از ته دل خندیدیم، هر بار که اشک های هم را پاک کردیم سایه سنگینش را احساس می کردم. بی صدا و بی حرکت آنجا ایستاده بود تا وقتش برسد. از پشت شیشه به آدم هایی که سوار می شدند نگاه کردم. برای بچه هایشان دست تکان دادم. همه شان را با خود می برد. همه را با تکه هایی از ما که این طرف شیشه ایستاده بودیم. به کجا می رفتند؟ آنجا چه داشت؟ 

 خاله داشت برمی گشت. صورتم را پاک کردم و از دور لبخند زدم. عصبانی بود. گفت: "میگه نمیشه. شما نفر دویست و هشتاد و سومی. میگم چه ربطی داره آقا مادر من هر دوتا پاشو عمل کرده نمی تونه پله بالا بره. میگه شما دیر اومدین. مگه ما یه ساعت زودتر نیومدیم؟ تو نیم ساعت این همه آدم؟"

سرم را بالا نمی آورم.  می گویم:" من یه چرخی می زنم میام پیشتون." از من که  دور می شود می شنوم که می گوید" اول پاره تنت رو می گیرن بعدم باید التماسشون کنی." همانجا می ایستم. آدم ها هنوز از پله ها بالا می روند و این غول آهنی یکی یکی و سر صبر می بلعدشان. جلوتر می روم. صورتم را می چسبانم روی شیشه سرد. هواپیما که بلند  می شود شیشه ها و من می لرزیم. بعد از صعودش، شیشه ها سر جایشان می مانند من اما فرو می ریزم. کاش می شد سرش داد زد آهای آن عصرهای پاییزی که در کافه ها می خندیدیم را کجا می بری؟ 



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۰۴


اینجوری بهتر هم هست. می روم چند روزی نیستم.  مهم نیست به کجا یا چطور فقط باید بروم. می روم خیابان ها را قدم می زنم. هر خیابانی، هر گوشه ای که کمتر پا خورده. همه ی خیابان ها ولیعصر نیستند. می روم کنار تمام درختان عکس می گیرم، برگ هایشان را لگد می کنم. تمامشان به جز چنارها. می روم می نشینم صحن مسجد ها. آنها که گلدسته شان کوچک است. آنها که گم می شوی لابه لای کاشی ها. مهم نیست به کجا. رفتن آرامم می کند. در گوشم می خواند بگذر. برو. پیوسته. هر تکه را در آغوش می گیرم. دلتنگی ام را سر می کشم و بعد مثل قایق های کاغذی رها می کنم به جریان آب. از آنها فقط لبخندها می مانند در عکس ها. خط های اول کتاب ها. کاغذ های کوچکی که بی هوا انداخته اند توی جامدادی. این ها می مانند تا گواه باشند. من رها می کنم همانطور که رها می شوم بین بهارها پاییزها زمستان ها. مهم نیست به کجا. می روم. اصل به رفتن است. مهم نیست به کجا.

پ.ن:گذاشتم کانال گفتم اینجا هم بذارم.



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۹

یک گونه جذاب از انسان! ها هم داریم که به مناسبت روز مخصوصشان بد نیست یادشان را گرامی داریم.

خوراکی خوشمزه ای دارید؟ اول از همه او را خبر کنید چون درست است که خودش زحمت خرید رفتن را نمی کشد ولی گرسنه که می شود!

صبح جمعه است؟ صبحانه اش را همانطور که می دانید دوست دارد آماده کنید.

استاد تمرین داده است؟ جواب را برایش بفرستید چون مثل شما بیکار نیست هزار و یک مشغله دارد که وقتی برای این کار ها ندارد. چی؟ دو روز تمام صرف حل شدنش شده؟ مشکل خودتان است!

می خواهید با دوستش بیرون بروید؟ اول به او بگویید. درست است که با او خوش نمی گذرد ولی حوصله قهرش را دارید؟


همه ما از اینها دیده ایم. آدم هایی که همیشه خدا طلبکارند و شما را به خاطر مشکلات خدمت رسانی سرزنش می کنند. بهترین راه حل در مواجهه با این افراد در هر جایی یک چیز است. صندلی تان را بچرخانید. دیگر او را نمی بینید. نگران نباشید دیر یا زود طعمه جدیدی پیدا می کند.:دی

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۱


نکند شخصیت‌های داستانی کوتاه باشیم؟ از آنها که پایانش باز است. آدم‌هایش معلق می‌مانند در خلأ و تا ابد همانجا می‌مانند تا نفر بعد بیاید و بخواندشان. چند دقیقه‌ای را همراهشان شود و دوباره معلق شوند در فضا. واقعا معلق می‌شوند؟ می‌ایستند منتظر نفر بعد؟ چه بر سر خانم سن می آید؟ بچه‌های آقای پیرزاده چطور؟ تا ابد هر روز صبح موهایشان را می‌بندند؟ یا مثل چرخه‌ای بی پایان صفحات کتاب را زندگی می‌کنند؟ چه خالقان دوراندیشی! ذره‌ای از خود را در شخصیت‌ها می‌دمند و دست آخر می‌گذارندشان بین چند برگه کاغذ. بعد هم می‌روند سراغ بعدی.
تو چی؟
هر کداممان را یک جور پرت کردی وسط بازی. به آسانی حبابی. چند برگی می‌نویسی. آن لابه‌لا چند خطی هم می‌خوانی. مطمئنم که می‌خوانی. وگرنه کدام نویسنده‌ای را دیده‌ای که قبل از برداشتن قلم بداند شخصیت داستانش قرار است چه تصمیمی بگیرد؟ نشستی نگاهمان می کنی. یعنی من اینطور فکر می‌کنم. فکر می‌کنم وجود داری. حتی اگر وجود داشتنت معلول ذهن پسرک چوپان خیال پردازی باشد. تو هستی. تو هستی چون اگر قرار باشد نباشی من یعنی ما، همه ی ما، با هم تنها می‌مانیم. می مانیم در خلأ تا ابد.
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۵

صبح برایش نوشتم دنیا کوچکتر از آنست که گمشده ای را در آن بیابی حالا خودش گمشده. پیام ام را نمی بیند. به همه دانش آموزهایش حسودی می کنم. برایشان چه خوانده؟ 

...

مچاله می شوم روی تخت و عکس های ایشی گورو را لایک می کنم. انصاف نیست. دلم می خواهد برگردم به صبح. من باشم و نویسنده هایی که کسی کاری به کارشان ندارد. مثل این می مانند که دست در دست یکی در خیابان قدم بزنی بعد یک دفعه همه بیایند دورش را بگیرند روی دست بلندش کنند و ببرندش بی آن که بشناسنش. بعد هم تو می مانی وسط خیابان و به این فکر می کنی موج جمعیت کی خسته خواهد شد تا دوباره بتوانی توی کتابخانه به حرف هایش گوش کنی که از درد تسلی ناپذیرش می گوید یا روی پله های دانشکده میان جنگلی پر از مه گم شوید و به یاد نیاورید که بوده اید. باید همانجا بایستی در خیابان. تا برگردد. 

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۶ ، ۲۱:۳۰

شادی صبر نمی کند. شادی مثل غم نیست که هر جا خواستی دمی بزنی و مست دلتنگی شوی. شادی فراریست. باید بجویی اش. پابه پایش بدوی. خنده هایش را خوب بشنوی بعد هم یاد بگیری بخندی. شادی برخلاف غم حق را به تو نمی دهد تا شانه ات را خالی کنی. شادی وجدان آسوده می خواهد. پریدن از روی گودال های آب. دویدن زیر باران. خرد کردن برگ های پاییز را می خواهد. شادی صبر نمی کند. پاییز را هم یاد می گیرم. همانطور که تابستان را. همه را جمع می کنم برای زمستان. پاییز کسی را نکشته زمستان اما چرا.




۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۱