The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۴ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است



- درو باز کن ببینم چی شده!
- نمی‌خوام.
- کی اذیتت کرده؟
- همه ی همه.
- بیا درو باز کن حرف بزنیم.
- نمی‌خوام تو همش دعوا می‌کنی.
- قول میدم دعوا نکنم.
چهار سالش است و با هم کنار نمی‌آییم. در را باز می‌کند و می‌نشیند توی بغلم. اشک هایش را که پاک می‌کنم می‌گوید:
- بازی هم می‌کنیم؟
- نه من کار دارم.
می‌رود توی اتاقش، در را می‌بندد و من به این فکر می‌کنم که چرا انقدر دنیاهایمان از هم دور است.

...

بعد مدت‌ها آلبوم را از بالای کمد بیرون می‌کشم. باید چند تا از عکس‌های بچگی‌ام را برای دوستم پیدا کنم. غرق عکس‌ها می‌شوم. باور نمی‌کنم خودم باشم. انگار عکس‌ها فقط می‌خواهند اثبات کنند من هم زمانی بچه بوده‌ام. بوده‌ام؟ در یکی از عکس‌ها بچه‌ها می‌دوند من یک گوشه ایستاده‌ام. در دیگری برای بچه‌ها قاصدک می‌آورم تا فوت کنند. در چندتا هم عروسک‌ها را خوابانده‌ام کنارم یا بغلشان کرده‌ام. یکیشان را می‌گذارم روی پروفایل تا یادم بندازد این غریبه آشنا را که به جای من در عکس ها لبخند می‌زند.
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۵۰


- بگو

-  وِد، از وقتی از کورسیکا برگشتم. انگار... انگار تو همیشه همراهم بودی. می‌فهمی؟ من حتی اسمتو نمی‌دونستم. هیچ امیدی نداشتم که دوباره ببینمت ولی همراهم بودی. ممکنه؟ چنین حسی داشتن؟ قبلا نمی‌فهمیدم.
- اما دوباره منو دیدی.
- نه
- من یه مدیر تولید پیدا کردم که توی شهر زندگی میکنه. کسی که خیلی خوش رفتاره، مودبه، بانزاکته.

- خب. تارا من مدیرتولیدی هستم که توی شهر زندگی می کنه. نه کارگردانم نه دان*. اونا نقش بودن. داشتم نقش بازی می‌کردم. خود واقعی من اینه.
- نه
- یعنی چی نه؟
- تو دون هستی و همینطور افسر اینترپل. اینجا داری نقش بازی می‌کنی. الان داری نقش یه آدم معمولی رو بازی می‌کنی. که از یه الگوی از پیش تعیین شده پیروی می‌کنه و کارایی که بهش گفته میشه بدون فکر انجام میده. تو اینطوری نیستی، ود. اینا همش قلابیه! تو صورتتو می‌کنی تو رودخونه و مثل حیوونا آب می‌خوری. تو با کوه ها حرف می‌زنی. تو اونی، ود. چت شده تو؟
- تو چت شده تارا؟ ها؟ کیو میگی؟ اون هیچکس نیست. فقط ساخته ذهن خودته. شاید منو اونجوری تصور می‌کنی. من اینم. الان جلوت وایسادم. من فقط همینم.
- مطمئنی؟
- آره، مطمئنم تارا
-  پس من همراه کس دیگه ای هستم، ود. من دنبال کس دیگه ای می‌گردم. کسی که الان روبروم وایساده رو نمیخوام.

*یه دزد حرفه ای بین المللی تو مایه های رابین هود

پ.ن: وقتی به جای اینکه بگیری بخوابی پست بذاری همین میشه. قرار بود یه چی دیگه بنویسم کلن:/

پ.پ.ن: مطمئنم یه چنین روزی میومد. ممنون که نیومد.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۰


در را که باز می‌کند، روشنی می‌ریزد روی پتوی پسرمان.

وقتی می‌آید تو، همان پیراهن سرخابی را پوشیده. چشمش هم که به میز عسلی می‌افتد دکمه‌هایش را می‌بندد. فقط خیره نگاهم می‌کند.

شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند: «باز کجا رفتی؟»

می‌نشیند پهلوی تخت. دم میز عسلی. نگاهم می‌کند.

عکاس گفته بود: «لبخند بزنید.»

خندیده بودم، در سکوت.

می‌چرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم می‌افتد به نقاشی پسرمان روی دیوار. رنگ آب را خاکستری کرده. گفته بودم: «آبی باید باشد.»

می‌گوید: «می‌خوای برات یه قصۀ قشنگ بخونم تا خوابت ببره؟»

شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند:«نمی‌آی بخوابی؟»

کتاب را که برمی‌دارد می‌افتم زمین.

«شکستی اش!» این را پسرمان می‌گوید.

برم می‌دارد. نگاهم می‌کند. می‌خندم هنوز.

می‌گوید: «هیس! گریه نکن. پدر عصبانی میشه.»

«اون بابام نیس!»

برمی‌گردد، نگاهم می‌کند. افتاده‌ام روی بالش. می‌خندم هنوز.

بلند می‌شود. طوری که انگار می‌خواهد برود. می‌خواهم بگویم: «نرو»

نمی‌گویم. می‌خندم هنوز.

به پسرمان نگاه می‌کند. خم می‌شود تا پتو را رویش صاف کند. موهاش می‌ریزد روی شانه‌اش. بعد چراغ را خاموش می‌کند و می‌رود می‌مانیم توی تاریکی.


پ.ن:داشتم دنبال یه کاغذ دیگه می گشتم که اینو یافتم. از نظر من شاهکاره. ترم اول وقتی استاد ادبیات این رو برامون خوند تا چند لحظه نمی تونستم از غم قشنگش بیرون بیام. کاش من نوشته بودمش.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۷


گریه ها با هم تفاوت دارند، گاهی بغض می کنیم اما نمی باریم، گاهی از پهنای صورت اشک می ریزیم، گاهی هم شروع می کنیم های های باریدن.

گریه ها با هم تفاوت دارند، گاهی بی صدا می باریم، گاهی چنان هق هق می کنیم که گویی دردی مانده از سال ها قبل و حالا بهانه اش را یافته.

گریه ها با هم تفاوت دارند، گاهی می گذاریم همه بخوابند بعد بباریم، گاهی می گذاریم بروند، گاهی جایی نمی گذاریمشان بی اجازه می بارند.

هر گریه صاحب خودش را دارد. وقتی می باریم خودمان می دانیم کدام شخصیت مان دارد می گرید. مثلا من می دانم وقتی از یک حرف بی منظور ناراحت می شوم و از منطقم هم هیچ حرف شنوی ای ندارم، پادمه ی نُه ساله است نه من. وقتی بهانه ی کافه ی قدیمی را می گیرد 16 سالش است. وقتی آخر کتابی که یک ماه خواندنش را طول داده می رسد و صفحات خشک نمی مانند 18 سالش است...

در این میان یک سری هم هستند که هنوز وجود خارجی پیدا نکرده اند. کمرنگند ولی هستند. پادمه 40 ساله از بزرگ شدن بچه هایش شکوه دارد. همینجور بگیرید تا به آخر.

این ها را مقدمه گفتم که بگویم هر کدام یک جور آرام می گیرند. بعضی هاشان منطق سرشان می شود. با کمی صحبت، شرایط را درک می کنند و دست از شکایت برمی دارند. کوچک تر ها نوازش می خواهند آنها چیزی از منطق نمی خواهند فقط می خواهند کسی در آغوششان بگیرد و موهایشان را نوازشش کند. اینها را شب آخر وقت با حوصله موهایشان را شانه می کنم و می خوابانم.

بعضی هاشان هم هستند که هیچ کدام این ها را نمی خواهند. نه با نوازش آرام می گیرند نه با حرف. آن ها را می گذارم ببارند.


پ.ن:بلند می شوم. می دوم. زمین می خورم. زخمی می شوم. چسب می زنم. دستم را به زانو می گیرم. بلند می شوم. می دوم. زمین می خورم. خسته می شوم. می گریم. می نشینم به تماشا. بلند می شوم...

پ.پ.ن: نت های روی میز تنها دلگرمی باقی مانده ام هستند.

پ.پ.پ.ن:نوشتم یادم بماند. دفعه بعد این قدر خودم را به درودیوار نزنم.

پ.پ.پ.پ.ن:از پست هایی که می دانم بعد ها پیش نویس می شود.

۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۵