The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

- آکسل هنوز هستی؟

_ هنوز هستم شاهزاده خانوم.

چرا انقدر لطیف!؟

دو قهرمان داستان، آکسل و بئاتریس، زوج کهنسالی هستند که برای یافتن پسر گمشده شان راهی سفر می شوند. فراموشی مانند مهی مبهم در کل سرزمین پخش شده و کسی از گذشته چیزی نمی داند.

نویسنده حرکت جالب و شجاعانه ای کرده، اینکه قهرمان های داستان نه کودک نه جوان بلکه پیر باشند به نظر من شهامت می خواهد، چرا؟

چون اکثر مخاطبان نوجوان و جوانانی هستند که کودکی را رد کرده اند و طعم خوش جوانی را می چشند در هر دو صورت می توانند با قهرمانان جوان همزاد پنداری کنند. در چنین شرایطی یک زوج سالمند که راهی کوتاه را به کندی طی می کنند چه جذابیتی می توانند داشته باشند؟

در حالیکه داستان آنقدر لطیف بیان می شود که شما آن پیوند عمیق عاطفی که ذاتا خواستار آن هستید را درک کرده و به سرعت با آن ارتباط برقرار می کنید. از نگرانی های بئاتریس نگران می شوید و با حمایت های آکسل دلگرم.



_ شاهزاده خانوم همه ی این خاطره ها رو برمی گردونیم. تازه حسی که تو دل من هست هنوزم مثل قبله، فرقی نداره چی یادم میاد یا نمیاد.مگه تو اینطوری نیستی؟

- چرا آکسل اما فکر می کنم حسی که توی دلمونه مثل قطره های بارونه که از برگای خیس می چکه اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمی باره فکر می کنم بدون خاطراتمون دیگه چی می مونه غیر از اینکه محو شیم و بمیریم؟

فراموشی گاهی بهترین مرهم برای زخم هاییست که به هیچ صراطی مستقیم نیستند.با فراموش کردن، عزیزانمان برای ما عزیز می مانند اما خاطره خوبی هم باقی نمی ماند. آنها که بی منت محبت می کنند در حاشیه زندگی خاکستر می شوند. اگر دلمان به لبخند هایی که روزی تنها دلیلشان بودیم خوش نباشد می توان باز هم ادامه داد؟ اصلا این فراموشی درد است یا درمان؟ چقدر در این کار ماهریم که اسممان را گذاشته انسان.


پ.ن.1: مدتها بود کتابی انقدر ذهنم رو درگیر نکرده بود.آخرین اثر کازوئو ایشی گورو با وجود فانتزی بودنش کاملا به من چسبید:دی

پ.ن.2: آیا باید گذشته را فراموش کرد تا به آرامش رسید؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷
شما مال اینجا نیستی انصراف بده.
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۶
اصرار، پشت اصرار. هر دفعه که همدیگر را می بینیم بعد از سلام و احوالپرسی مخصوص به خودش می پرسد: نوشتی؟
اول ها به راحتی متقاعدش می کردم که سرم شلوغ است و وقت نمی شود اما وقتی دیدم اصرار می کند با خودم گفتم چند خطی می نویسم که بفهمد اشتباه می کند بعد هم دست از سرم بردارد. نشستم پشت میز، دفترم را باز کردم چشم هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. بعد درست مثل آن روزها شروع کردم:
به نام او...                                                                                        تاریخ:آخرین روز اردیبهشت نود و 5
داستان شروع شد. شخصیت اصلی نشسته بود کنار حوض و برای گل های شمعدانی درد دل می کرد...کلمات جاری می شدند، دخترک اراده می کرد، او را غرق در لذت توانستن و داشتن می کردم. دخترکم با دامن گلدارش میان درخت های هلو می دوید و من یک گوشه باغ می نشستم و محو دویدنش می شدم. همه چیز خوب پیش می رفت. ما روز به روز بیشتر به هم وابسته می شدیم.

سرم را بلند کردم تا استراحتی به گردنم بدهم، من و دخترم سالها کنار هم زندگی کرده بودیم در دشت ها دویده، به شمعدانی ها آب داده و خرمالو چیده بودیم اما تنها چند دقیقه گذشته بود. به انتهای قصه رسیده بودیم. تنها کافی بود دخترک کمی دیگر پای بید مجنون بنشیند تا پسر چوپان سر قرار برسد. قول داده بود آخر، نه راستش را بخواهید قولی هم در میان نبود فقط دخترکم از چشمهایش خوانده بود فردا همین موقع پای بید مجنون منتظرم باش.سوز می آمد...تنها چند کلمه دیگر باقی بود به پایان داستان.
صدایش،لحنش و نگاهش وقتی داشت داستانم را می خواند خوب به یاد دارم می گفت: نویسنده باید داستانشو  باور کنه.نه؟
داستان همینجا تمام شد دخترک همچنان منتظر ایستاده بود که دفترم را بستم.راست می گفت.
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۳۰