The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

درود...
با یاد مهربانم می خوام یه حرکت جدید بزنم و این وبلاگ رو شروع کنم الان برای اینکار هم خیلی زوده هم خیلی دیر پس زمان مناسبشه :)
راستش مطالب اولم از نظر دستوری وادبی شاید خیلی پخته و خوب نباشن اما مطمئنم به مرور زمان بهتر میشه...
فکر می کنم جای خالی چنین کاری در بین روز های زندگیم خیلی حس می شد... نوشتن آرامشی به آدم می بخشه که توی هزارتا کار دیگه نیس.
.
.
.
چند وقت پیش فیلمی دیدم  که اسمش بهانه ای شد برای عنوان بلاگ...Begin Again
فیلم بین حرفه ای نیستم اما فیلمنامه و بازی ها رو دوست داشتم، داستان این فیلم دغدغه این روز های من است.
تغییر...به نظرم اولین قدم برای تغییر شرایط احساس خطره اگه از شرایط قبلی رضایت داشته باشی هیچ وقت احساس خطر و نیاز به تغییر نمی کنی_یه چیزی تو مایه های قوانین نیوتون_خلاصه اینکه این وبلاگ مقدمه ایست برای تغییر...برای ساختن منی از خودم که دوستش دارم ، قبولش دارم و ازش راضیم.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۶

The Crazy Ones



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۴
دوست دارم بنویسم حداقل برای چند صفحه شاید آرام بگیرم شاید...
چه عجیبی و چه سخت.دوست داشتن و عشق ورزیدن برایم همیشه راحت ترین کار دنیا بوده. در ذهنمی! متاسفانه! و چه تلاش مذبوحانه ای برای از دست دادنت دارم.چقدر دوست داشتنت سخت است. چقدر سخت...
آدمهای قبل تو دوست داشتنشان راحت بود.مسئولیت نداشت.آه!مسئولیت.چیزی که تمام عمرم از آن فراری بوده ام.دم به تله اش نمی دهم مگر آن که مجبور شوم. داشتم می گفتم. داشتنت مسئولیت می خواهد ...از روزی که  فکرت در سرم افتاده سخت شده است همه چیز، این روز ها، روز های لعنتی دگرگون شده ام و من، من که بعد از  یکسال فکر می کردم تنها اتفاقی که افتاده سکون همه چیز است...حالا همه  را سخت تغییر داده ای.غمگینم.عمیقا.درست انگار خوشی هایم را جلویت چیده باشی با تمسخر لبخند زده باشی بهشان، خوشی هایم را...خوشی هایم را نامرد کاری کردی به حساب نیاورم.مجبورم کردی رشد دهم خودم را. این باغ جوانی که پارسال در درونم بنا کردم سپس رها کردم سپس ویران کردم. تو... تو مجبورم کردی بروم در آن، در را رویم قفل کرده ای ، هرچه فریاد می زنم بی فایده است. چند روز پیش، از باز شدن در قطع امید کردم.با نگاهی به اطراف متوجه شدم چه بلاها که سر بوته های گل رزم نیامده. یاس هایم. آن یاس های نازنین که روزی عطرش مستم می کرد از حس ناب خوشبختی، همه پلاسیده بودند.آمدم کاری کنم نگذاشتند، باز به در کوفتم شاید که بی خیالم شوی، که ای کاش می شدی.آری دریافتم تا این باغ بیابان باشد، به در کوفتن های من بیهوده خواهد بود. کتابی را که گفتی خواندم همه اش را.در جریان جاودانگی مرا آشتی داد.یادآورم کرد آن مهربان جاودانه ام را.در روز هایی که هیچ کس یارای گوش دادن به حرف هایم نیست این نوشتن چه موهبیتیست.
دوست داشتن حقیقی مرتبه ای بالاتر از عشق است. دوست داشتن درک کردن او به تمام معناست.عطش برای صعود اوست.
مانند بارانی در دلم...

14 خرداد 94
۰ نظر ۱۴ خرداد ۹۴ ، ۱۰:۴۴

Lara Fabian و دیف و... مثل همیشه یه حس نفهمی!

یه حس نفهمی آشنا...از من می پرسین علمی که یکی بیاد بگه فلان اونوقت فلان، علم نیس چون همیشه بعدش یکی هس که میگه: ((چرا؟ من میگم اگه فلان اونوقت بهمان))...مثل گالیله،مثل هاوکینگ!اگر این علمه من نفهمی رو بیشتر ترجیح میدم. این علم منطقی نیس والسلام!

پ.ن.برداشت های فلسفی ازش نکنین یکمیش ناشی از خستگی امتحاناس :دی

........................................................................................................................................................................................


یه شب مونده به یه امتحان چرت تصمیم می گیری امشب رو درس نخونی.دوباره و دوباره و دوباره یه مطلبو می خونی! خوندن مطلب ناامیدکننده یه نفر می تونه مخرب تو باشه.

تو ، لب تاپ، هندزفری، گوشی، بازم خیره به لب تاپ خودتو مجبور می کنی فیلم ببینی مگه اینکه به زور فیلم امشب بگذره و تموم شه.

سخت ترین لحظه همان لحظه ایست که از شدت خستگی ناامید می شوید در حالی که اگر تنها همان لحظه را  ادامه دهید موفق می شوید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۳۷