The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Tamasha» ثبت شده است


- بگو

-  وِد، از وقتی از کورسیکا برگشتم. انگار... انگار تو همیشه همراهم بودی. می‌فهمی؟ من حتی اسمتو نمی‌دونستم. هیچ امیدی نداشتم که دوباره ببینمت ولی همراهم بودی. ممکنه؟ چنین حسی داشتن؟ قبلا نمی‌فهمیدم.
- اما دوباره منو دیدی.
- نه
- من یه مدیر تولید پیدا کردم که توی شهر زندگی میکنه. کسی که خیلی خوش رفتاره، مودبه، بانزاکته.

- خب. تارا من مدیرتولیدی هستم که توی شهر زندگی می کنه. نه کارگردانم نه دان*. اونا نقش بودن. داشتم نقش بازی می‌کردم. خود واقعی من اینه.
- نه
- یعنی چی نه؟
- تو دون هستی و همینطور افسر اینترپل. اینجا داری نقش بازی می‌کنی. الان داری نقش یه آدم معمولی رو بازی می‌کنی. که از یه الگوی از پیش تعیین شده پیروی می‌کنه و کارایی که بهش گفته میشه بدون فکر انجام میده. تو اینطوری نیستی، ود. اینا همش قلابیه! تو صورتتو می‌کنی تو رودخونه و مثل حیوونا آب می‌خوری. تو با کوه ها حرف می‌زنی. تو اونی، ود. چت شده تو؟
- تو چت شده تارا؟ ها؟ کیو میگی؟ اون هیچکس نیست. فقط ساخته ذهن خودته. شاید منو اونجوری تصور می‌کنی. من اینم. الان جلوت وایسادم. من فقط همینم.
- مطمئنی؟
- آره، مطمئنم تارا
-  پس من همراه کس دیگه ای هستم، ود. من دنبال کس دیگه ای می‌گردم. کسی که الان روبروم وایساده رو نمیخوام.

*یه دزد حرفه ای بین المللی تو مایه های رابین هود

پ.ن: وقتی به جای اینکه بگیری بخوابی پست بذاری همین میشه. قرار بود یه چی دیگه بنویسم کلن:/

پ.پ.ن: مطمئنم یه چنین روزی میومد. ممنون که نیومد.

۸ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۰
padme