The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کتاب» ثبت شده است


در را که باز می‌کند، روشنی می‌ریزد روی پتوی پسرمان.

وقتی می‌آید تو، همان پیراهن سرخابی را پوشیده. چشمش هم که به میز عسلی می‌افتد دکمه‌هایش را می‌بندد. فقط خیره نگاهم می‌کند.

شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند: «باز کجا رفتی؟»

می‌نشیند پهلوی تخت. دم میز عسلی. نگاهم می‌کند.

عکاس گفته بود: «لبخند بزنید.»

خندیده بودم، در سکوت.

می‌چرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم می‌افتد به نقاشی پسرمان روی دیوار. رنگ آب را خاکستری کرده. گفته بودم: «آبی باید باشد.»

می‌گوید: «می‌خوای برات یه قصۀ قشنگ بخونم تا خوابت ببره؟»

شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند:«نمی‌آی بخوابی؟»

کتاب را که برمی‌دارد می‌افتم زمین.

«شکستی اش!» این را پسرمان می‌گوید.

برم می‌دارد. نگاهم می‌کند. می‌خندم هنوز.

می‌گوید: «هیس! گریه نکن. پدر عصبانی میشه.»

«اون بابام نیس!»

برمی‌گردد، نگاهم می‌کند. افتاده‌ام روی بالش. می‌خندم هنوز.

بلند می‌شود. طوری که انگار می‌خواهد برود. می‌خواهم بگویم: «نرو»

نمی‌گویم. می‌خندم هنوز.

به پسرمان نگاه می‌کند. خم می‌شود تا پتو را رویش صاف کند. موهاش می‌ریزد روی شانه‌اش. بعد چراغ را خاموش می‌کند و می‌رود می‌مانیم توی تاریکی.


پ.ن:داشتم دنبال یه کاغذ دیگه می گشتم که اینو یافتم. از نظر من شاهکاره. ترم اول وقتی استاد ادبیات این رو برامون خوند تا چند لحظه نمی تونستم از غم قشنگش بیرون بیام. کاش من نوشته بودمش.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۷
padme


می‌دانم که عجیب به نظر می‌رسد، اما در طول بازی وقتی به افراد دور و برم نگاه می‌کنم، همه به یک اندازه زشت و از ریخت افتاده می‌آیند.

یک روز این مطلب را با دکترم در میان گذاشتم و او به من گفت که این احساس، به نوعی درست است؛ این که ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتی‌ها و نقص‌ها، بلکه برای خو گرفتن به آن‌هاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقص‌های درونمان است. درست همانطور که هر فرد، خصوصیات ویژه‌ی خود را هنگام راه رفتن دارد، به همان صورت در نحوه‌ی تفکر و احساسات و مشاهده، همه افراد منحصر بفرد هستند و شیوه های خاص خود را دارند و حتی اگر بخواهی اصلاحشان کنی، این اتفاق یک شبه رخ نمی‌دهد و اگر بخواهی آن ها را مجبور به پذیرفتن خصوصیاتی دیگر بکنی، شاید باعث شوی چیز دیگری خراب شود. شاید منظورش این است که ما هرگز نمی‌توانیم با نقص‌های خودمان به طور کامل کنار بیابیم. نمی توانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص‌ها را به وجود می آورد، رنج می‌کشیم و به اینجا می‌آییم تا از این چیزها فرار کنیم. تا زمانی که اینجا هستیم، نه به کسی صدمه می‌زنیم و نه کسی به ما صدمه می‌زند، زیرا می‌دانیم که دچار نقص هستیم.‌‌‏ این چیزی هست که ما را از دنیای بیرون متمایز می‌کند: اکثر مردم تمام عمرشان را بدون شناخت نسبت به این نقص‌ها سپری می‌کنند، در حالی که در دنیای کوچک ما، این نقص ها بخشی از شرایط کنترل شده و از قبل پیش بینی شده اند. درست همانطور که سرخپوستان بر روی سرشان پر می‌گذاشتند تا نشان دهند از کدام قبیله اند، ما هم نقص‌هایمان را آشکارا در معرض دید قرار می‌دهیم و به آرامی، به طوری که به دیگران صدمه نزنیم، زندگی می کنیم.

جنگل نروژی - موراکامی

چند نفر از ما خودمان را می‌شناسیم؟ یا به تعبیر موراکامی چند نفر از ما نقص‌هایمان را می‌شناسیم؟ چندنفرمان در قبال رفع این نقص‌ها قدم برمی‌داریم؟ یافتن نقص دیگران همیشه راحت‌تر از نقص خودمان بوده. یادم است اولین باری که کسی اشکال رفتاری‌ام را نشانم داد جا خوردم و انکار کردم. نه از سر غرور بلکه به خاطر اینکه خودم را آدم خوبی می‌دانستم _اکثرمون تصورمون از خودمون همینه نه؟_ زمان که گذشت دیدم دارم دیگری رو به خاطر همین رفتارش ملامت می‌کنم. صادقانه، بدترین روزهای زندگیم، آنها نبوده‌اند که کسی یا چیزی را از دست داده‌ام بلکه روزهایی بوده که فهمیده‌ام اشتباه کار از من است. مقصر بودن نه به خاطر عذاب وجدان بلکه تغییر دیدم نسبت به کل داستان گلویم را فشار می داد و حقیقت نسبی ماجرا_نسبی تا آن مقداری که من تونستم سر در بیارم_ می‌‍‌آمد جلوی صورتم و راه فراری نداشتم. از خواب بیدار می شدم و آن‌جا ایستاده بود، صورتم را می‌شستم و در آینه به من خیره شده بود، کتاب را برایم ورق می‌زد و آن‌قدر همان‌جا می‌ماند تا قبولش کنم. قبول کنم که ضعیفم. که خاکستری هستم. که ضدقهرمان بودنم به همان مقدار قهرمان بودنم است. دیگران نمی‌توانند این بخش از وجود آدم را تغییر دهند. هیچ کس اجازه ورود به این قسمت تاریک وجود ما را ندارد. شر نهفته در انسان از زجر کشیدن خود و دیگران لذت می‌برد. مثالش آدم‌های عادی‌ای که دور هم جمع می شدند تا مسابقات شش روزه پیاده‌روی را ببینند نه برای دیدن قهرمان بلکه برای به زمین افتادن آنها. بشر همواره به دنبال راهی پنهانی_بعضا آشکارا_ برای ارضای این بخش از وجودش است.

چاره چیست؟ پذیرش. قبول امکان سقوط. سپس، تلاش برای دگردیسی نقایص. همان‌طور که موراکامی می‌گوید ما هرگز نمی‌توانیم با نقص‌های خودمان به طور کامل کنار بیابیم. نمی‌توانیم در درون‌مان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص‌ها را به وجود می‌آورد، رنج می‌کشیم. ما تنها می‌توانیم با دگردیسی آنها را تبدیل به نقاط کوچکی کنیم تا کمتر به خود و دیگران آسیب برسانیم. بشر از ابتدا راه‌های مختلفی برای این دگردیسی پیدا کرده از اعتراف در کلیسا بگیرید تا مراقبه در معابد بودایی. مدرن‌ترین راه‌حلش رفتن پیش مشاور است. هر کس به اقتضای روحیات و شرایطش راهی را پیدا می‌کند. یکی از این راه‌ها که تقریبا مقوله جدیدی است و به دنبالش هستم که با امکاناتم جور در بیاید گروه درمانی است. گروه درمانی به معنای جمع شدن افراد به همراه یک متخصص روانشناس است که جلسات هفتگی برگزار می‌کنند و در طی جلسه با بیان مشکلات خود و شنیدن نظر افراد گروه به سرپرستی روانشناس سعی در بهبود روابطشان با خود و دیگران هستند.

فایده؟ می‌دانیم که دچار نقص هستیم.‌‌‏ این چیزی هست که ما را از دنیای بیرون متمایز می‌کند: اکثر مردم تمام عمرشان را بدون شناخت نسبت به این نقص‌ها سپری می‌کنند، در حالی که در دنیای کوچک ما، این نقص ها بخشی از شرایط کنترل شده و از قبل پیش بینی شده اند. درست همانطور که سرخپوستان بر روی سرشان پر می‌گذاشتند تا نشان دهند از کدام قبیله اند، ما هم نقص‌هایمان را آشکارا در معرض دید قرار می‌دهیم و به آرامی، به طوری که به دیگران صدمه نزنیم، زندگی می کنیم. اشکال کارمان را که بدانیم حداقلش این است که خودمان می‌توانیم خودمان را ببخشیم. اگر تا به اینجا ضربه زده‌ایم و ضربه خورده‌ایم از این به بعد آدم‌های کمتری را برنجانیم.


پ.ن: اگر علاقه دارید بیشتر در مورد گروه درمانی بدونید پیشنهاد می کنم کتاب درمان شوپنهاور از اروین دی یالوم رو بخونید.
پ.پ.ن: من راه خودم رو پیدا کردم. انتظار معجزه ندارم اما بعد از یک ماه درد های ساختگی ام جا رو برای درد های حقیقی تری خالی کرده اند.
پ.پ.پ.ن:قصد موعظه ندارم اینها باید یادم می موند.
پ.پ.پ.پ.ن: ممنون از سمر عزیز برای این پستش
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۰
padme

آه، یک فاخته!

چقدر راه باید بروم

تا کسی را ببینم.

-آرو یوسودا-

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۶
padme


فکر می‌کنم در مقدمه‌ی یکی از کتاب‌های موراکامی خواندم که تاثیر گرفته از آثار سالینجر  است، این شد که رفتم دنبالش. اول از همه "دختری که می‌شناختم" را خواندم و بعد هم ناطورِ دشت و بقیه ی کتاب‌ها. این‌ها مقدمه است که بگویم وقتی مستند سالینجر را می‌دیدم  فکر می‌کردم که این آدم برخلاف اینکه بیشتر عمرش را در تلاش بوده تا از آدمها دوری کند خیلی بهشان نزدیک بوده است. وقتی از دور می‌بینیدش احساس می‌کنید که چرا یک نفر باید اینقدر خودخواه و مغرور باشد؟ در صورتی که درست برعکس است، سالینجر احساس واقعی آدم‌ها رو می‌فهمد.

به‌نظرم سالینجر بیشتر به دنبال عرفان بر روی زمین است تا عزلت نشینی و انزوا. محتاطانه چارچوب مرسوم زندگی آمریکایی را پس می زند و تا جای زیادی هم آن را به چالش می‌کشد و انتقاد می کند. اینکه یک نفر در دلِ آمریکا پایش به عرفان، ذن و بودیسم باز شود احتمالش نزدیک به صفر اما ممکنه است. وقتی داشتم مستند رو می‌دیدم به این فکر می‌کردم که سالینجر فلسفه رو به‌عنوان راه پیدا کردن سوال هایش انتخاب کرده و به عرفان می‌رسد در حالی‌که همین راه را موراکامی از طریق روانشناسیِ فروید و تکیه بر اوهام و اشارات طی می‌کند.

سالینجر هم مثل خیلی از آدمها شخصیتی خاکستری دارد. این را در جستجویش برای مفهوم اصلی عشق می‌شود پیدا کرد. سالینجر طی فواصل زمانی متفاوت به دنبال کسی می گردد که بتواند با او بفهمد. کسی که چیزی برای آموختن داشته باشد. پیدا کردن این آدم با گذر زمان سخت‌تر می‌شود تا جایی که سالینجر همزمان با چند دختر نامه‌نگاری می کند.

پ.ن: باید بگم که یکی از مستند های دوست داشتنی ای بود که دیدم و صمیمانه ممنون برای زیرنویس و لینک دانلود:دی
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۷
padme

عرضم به حضورتون که دوست داشتم پست ثابتی باشه تا موسیقی، فیلم و کتاب هایی که دارم گوش میدم،می بینم و می خونم رو بذارم و همین که جایی باشه تا هر وقت از اثری لذت بردین منو هم بی نصیب نذارین:دی ممکنه بخش های دیگه ای هم بهش اضافه بشه که الان فکری براشون ندارم. همین:)


پ.ن: "اینجا بدون من" رو ندیدم ولی یه سری از دیالوگ هاشو اینجا شنیدم و اینکه اقتباسی از نمایشنامه باغ وحش شیشه ای از تنسی ویلیامز هستش. تموم که شدن پستاشون رو میذارم:دی

پ.پ.ن: رادیو باکس رو از دست ندین. کم پیش میاد کسی انقدر تمیز و باسلیقه کار کنه.




فیلم .::. موسیقی .::. کتاب


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۳
padme
 

شنبه ها بعد از ظهر، در راه بازگشت به خانه، برای هاچیرو دونات می خرم. مدرسه که تعطیل می شود، دوان دوان خودش را به من می رساند و قبل از هر حرفی یادآوری می کند امروز شنبه است و تا وقتی به کافه می رسیم، کوله اش را به نشانه تشکر خودش می آورد. هاچیرو و مادرش تنها دلیل من برای ماندن در این شهر هستند.
امروز وقتی دوناتش را به دستش می دادم، برای چند لحظه خیره مانده بود به آن و چیزی نمی گفت. پرسیدم: «چیزی شده؟» بی آنکه نگاهش را بردارد، پرسید: «شهر تو هم الان بهاره؟»
- آره. درخت های گیلاس الان دیگه باید شکوفه داده باشن. اگه الان بری به پارک یادمان صلح همه ی درخت ها صورتی شدن.
بی مقدمه برگشت و در چشمهایم نگاه کرد، انگار می خواست از چیزی مطمئن شود.
- مامان میگه اگه پسر کوچیک نیومده بود تو هم یه پسر داشتی که امسال می رفت کلاس هفتم. پسر کوچیک چطوری اومد؟
- خیلی راحت، شعبده باز گفت آبراکادابرا و شهر ناپدید شد.

پ.ن.1: پسر کوچیک نام بمب اتمی بود که آمریکا بر هیروشیما انداخت.
پ.ن.2: اگر مثل من از این ماجرا هیچ چیز نمی دونین پیشنهادم اینکه اول باران سیاه از ماسوجی ایبوسه بعد هم هنرمندی از جهان شناور از کازوئو ایشی‌گورو رو بخونید.
پ.ن.3: عمری بود نظرم رو در مورد این دو تا کتاب میگم:دی
پ.ن.4: تنها چیزی که از شهر باقی ماند ساختمان تالار ترویج صنعتی استانی هیروشیما بود که انفجار، بالای گنبد این بنا رخ می‌دهد و به خاطر قرار گرفتن در کانون مرکزی انفجار، کاملاً ویران نشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۶
padme



"گاهی سرنوشت مانند توفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده دم.چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد.این توفان خود توست.چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون توفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوشها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی و نه مفهوم زمان. فقط ریگهای سفید ظریف که مثل استخوان پودر شده در هوا می چرخند.این توفان شنی است که لازم است تصور کنی."


"در زمان باستان مردم فقط مذکر یا مونث نبودند،بلکه سه قسم بودند: مذکر/مذکر، مذکر/مونث و مونث/مونث.به عبارت دیگر هر کس از اجزاء دو نفر ساخته شده بود. همه از این نظم و نسق خوشحال بودند و واقعا چندان به فکرش نبودند. اما بعد خدا کاردی برداشت و هر یک را درست و از وسط به دو نیم کرد.از آن پس دنیا به مرد و زن تقسیم شد،نتیجه اش این شد که مردم این در و آن در بزنند تا نیمه گمشده خود را بیابند."


"کافکا، در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست و در موارد نادری نقطه ای است که نمی توان از آن پیش تر رفت. وقتی به آن نقطه برسیم، تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که این نقطه را در آرامش بپذیریم.دلیل بقای ما همین است."

"برخورد های تصادفی به زندگی آدم دوام می دهند."


"ییتس می گوید: مسئولیت از رویا آغاز می شود. این موضوع را وارونه کنید، در این صورت میشه گفت هرجا قدرت تخیل نباشد، مسئولیتی در بین نیست"


"هر چه در زندگی پیش می آید حاصل زندگی های پیشین ماست.یعنی حتی در کوچکترین حوادث تصادفی در کار نیست."


"آسمان دمی شوم است و دمی دعوتگر. بستگی دارد به زاویه دید."


"آثاری که نقصی در خود دارند به همین دلیل عده ای را  جلب می کنند"


"ساز و کاری در درون توست."



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۱۸:۱۹
padme