The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «کازوئو ایشی گورو» ثبت شده است

 

شنبه ها بعد از ظهر، در راه بازگشت به خانه، برای هاچیرو دونات می خرم. مدرسه که تعطیل می شود، دوان دوان خودش را به من می رساند و قبل از هر حرفی یادآوری می کند امروز شنبه است و تا وقتی به کافه می رسیم، کوله اش را به نشانه تشکر خودش می آورد. هاچیرو و مادرش تنها دلیل من برای ماندن در این شهر هستند.
امروز وقتی دوناتش را به دستش می دادم، برای چند لحظه خیره مانده بود به آن و چیزی نمی گفت. پرسیدم: «چیزی شده؟» بی آنکه نگاهش را بردارد، پرسید: «شهر تو هم الان بهاره؟»
- آره. درخت های گیلاس الان دیگه باید شکوفه داده باشن. اگه الان بری به پارک یادمان صلح همه ی درخت ها صورتی شدن.
بی مقدمه برگشت و در چشمهایم نگاه کرد، انگار می خواست از چیزی مطمئن شود.
- مامان میگه اگه پسر کوچیک نیومده بود تو هم یه پسر داشتی که امسال می رفت کلاس هفتم. پسر کوچیک چطوری اومد؟
- خیلی راحت، شعبده باز گفت آبراکادابرا و شهر ناپدید شد.

پ.ن.1: پسر کوچیک نام بمب اتمی بود که آمریکا بر هیروشیما انداخت.
پ.ن.2: اگر مثل من از این ماجرا هیچ چیز نمی دونین پیشنهادم اینکه اول باران سیاه از ماسوجی ایبوسه بعد هم هنرمندی از جهان شناور از کازوئو ایشی‌گورو رو بخونید.
پ.ن.3: عمری بود نظرم رو در مورد این دو تا کتاب میگم:دی
پ.ن.4: تنها چیزی که از شهر باقی ماند ساختمان تالار ترویج صنعتی استانی هیروشیما بود که انفجار، بالای گنبد این بنا رخ می‌دهد و به خاطر قرار گرفتن در کانون مرکزی انفجار، کاملاً ویران نشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۶

- آکسل هنوز هستی؟

_ هنوز هستم شاهزاده خانوم.

چرا انقدر لطیف!؟

دو قهرمان داستان، آکسل و بئاتریس، زوج کهنسالی هستند که برای یافتن پسر گمشده شان راهی سفر می شوند. فراموشی مانند مهی مبهم در کل سرزمین پخش شده و کسی از گذشته چیزی نمی داند.

نویسنده حرکت جالب و شجاعانه ای کرده، اینکه قهرمان های داستان نه کودک نه جوان بلکه پیر باشند به نظر من شهامت می خواهد، چرا؟

چون اکثر مخاطبان نوجوان و جوانانی هستند که کودکی را رد کرده اند و طعم خوش جوانی را می چشند در هر دو صورت می توانند با قهرمانان جوان همزاد پنداری کنند. در چنین شرایطی یک زوج سالمند که راهی کوتاه را به کندی طی می کنند چه جذابیتی می توانند داشته باشند؟

در حالیکه داستان آنقدر لطیف بیان می شود که شما آن پیوند عمیق عاطفی که ذاتا خواستار آن هستید را درک کرده و به سرعت با آن ارتباط برقرار می کنید. از نگرانی های بئاتریس نگران می شوید و با حمایت های آکسل دلگرم.



_ شاهزاده خانوم همه ی این خاطره ها رو برمی گردونیم. تازه حسی که تو دل من هست هنوزم مثل قبله، فرقی نداره چی یادم میاد یا نمیاد.مگه تو اینطوری نیستی؟

- چرا آکسل اما فکر می کنم حسی که توی دلمونه مثل قطره های بارونه که از برگای خیس می چکه اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمی باره فکر می کنم بدون خاطراتمون دیگه چی می مونه غیر از اینکه محو شیم و بمیریم؟

فراموشی گاهی بهترین مرهم برای زخم هاییست که به هیچ صراطی مستقیم نیستند.با فراموش کردن، عزیزانمان برای ما عزیز می مانند اما خاطره خوبی هم باقی نمی ماند. آنها که بی منت محبت می کنند در حاشیه زندگی خاکستر می شوند. اگر دلمان به لبخند هایی که روزی تنها دلیلشان بودیم خوش نباشد می توان باز هم ادامه داد؟ اصلا این فراموشی درد است یا درمان؟ چقدر در این کار ماهریم که اسممان را گذاشته انسان.


پ.ن.1: مدتها بود کتابی انقدر ذهنم رو درگیر نکرده بود.آخرین اثر کازوئو ایشی گورو با وجود فانتزی بودنش کاملا به من چسبید:دی

پ.ن.2: آیا باید گذشته را فراموش کرد تا به آرامش رسید؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷

و من دوباره در کتابخانه عزیزم. جایی که هر چقدر دلم می خواهد کتاب روی هم سوار می کنم و از تنهایی لذت می برم. گفته بودم چقدر درس احتمال را دوست دارم؟ من انگار آمده ام روی این کره خاکیِ گِرد که احتمال بخوانم. مثلا احتمال زیستن آدمی درست با خصوصیات من چیزی حدود 1 روی 20 میلیارد است با وجود اینکه بسیار کم است اما اتفاق افتاده. احتمال 1 روی 20 میلیارد وجود دارد تو هم با این ویژگی ها به ورطه حضور قدم بگذاری و احتمالی بسیار بسیار ناچیزتر که ما همدیگر را ملاقات کنیم. سرگیجه می گیرم وقتی به اینها فکر می کنم. وقتی می بینم این اتفاقات با این احتمال ناچیز اتفاق افتاده قلبم از خوشی می لرزد. یک تشکر حسابی بهش بدهکارم فرصتی که چند سال پیش از دست دادم دوباره به من برگرداند. هر چند این جمله هم مانند دوستت دارم در معرض پوسیدگیست اما از صمیم قلبم سپاسگذارم که هستی. امروز در گوشم زمزمه می کرد:

"لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون"

و چه غم انگیز، فداکارانه و مردانه تمام فلسفه عشق در همین یک جمله خلاصه شده. در فیلم وزنه های بی وزن دیالوگی بود، می گفت دخترک کسی را دید که می گفت برای رسیدن به حق باید از عزیزترین چیز خود بگذری. و فکر کنم موراکامی بود که می گفت فرصت تجربه کردن عشق حقیقی تنها یک بار در زندگی آدمی رخ می دهد. از هیچ چیز مطمئن نیستم اما از یک چیز کاملا مطمئنم تو با یکی از ساجی های موازی من می توانستی پرواز کنی. با من اما...

***


"دوست دارم بدونین آقا، که من تنها کسی نیستم که باید تغییرات ایجاد کنم. ما مدام تو کافه مجار ها در این باره بحث می کنیم و حقیقت اینست که هر کدوم از ما باید به نوبه خودمون تغییراتی ایجاد کنیم."

- تسلی ناپذیر.کازوئو ایشی گورو _

از شخصیت مرد باربر توی کتاب خوشم اومد. می دونین چی این آدم برام جالبه؟ اون از کاری که به معنای واقعی چیزی برای توجه کردن نداره ماجرایی ساخته که همه بهش احترام می گذارن و این آدم براشون دوست داشتنیه. مطلب اینکه مهم نیست چی کار می کنی و چی می خونی مهم اینکه تغییرش بدی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۰