The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ژاپن» ثبت شده است

این تابستان از قشنگ‌ترین تابستان‌های عمرم بود. از آن‌ها که گرما را بهانه نمی‌کردم برای بیرون نرفتن. از ماندن در خانه لذت می‌بردم همان‌طور که از قدم زدن در خیابان‌های انقلاب. من انگار فراموش کرده بودم برای شاد بودن خودم هم یکی از شرط‌‌‌های لازم هستم. این تابستان خوشحال بودم و این خوشحالی را قبل از هر چیز مدیون خودم هستم که خواستم. یاد گرفتم. سخت هم یاد گرفتم که بعضی امور از محالات وقوعی هستند پس هر چقدر هم که بخواهی نمی‌شود که بشود. در این بین یک سری محالات ذهنی هم هستند که ما ساختیم تا به خوبی و خوشی در منطقه امن خودمان بمانیم. این‌ها را باید هر چند وقت یک بار از گنجه بیرون آورد و  امکانشان را سنجید.
یکی از این محال‌ها برای من یاد گرفتن ژاپنی بود. چیزی که همیشه دوست داشتم یاد بگیرم. فضایی اختصاصی با آدم‌هایی متفاوت از آدم‌های اطرافم که شباهت زیادی با من داشتند. آنها برای منی که اطرافیانم را درک می‌کردم اما نمی توانستم قبولشان کنم، بسیار نزدیک بودند. دوستشان دارم.
 


ژاپنی‌ها آدم‎های جزئیاتند. از پنهان کردن فلسفه پشت هر فنجان چای لذت می‎برند. احساس‌شان را  هم مثل چای می‎گذارند آرام آرام دم بکشد ، عمیق شود، معنا پیدا کند. سر آخر یک روز بعدازظهر سر فرصت مزه‎مزه‎اش می‎کنند. مانند قطارهایشان در حرکتند. پیوسته در جریان.

این قشنگ‎ها را قایم کرده بودم گوشه دلم. تنهایی که بالا می‎گرفت می‎آوردمشان بیرون و یک دل سیر نگاهشان می‎کردم. تا اینکه یک روز دیدم مثل صابون‎هایی که مامان برای روز مبادا کنار می‎‌گذاشت یک روز در عین خوشبویی بی‌استفاده می‎شوند و تا ابد همان گوشه می‌مانند. این شد که آوردمشان بیرون و رهاشان کردم. حالا هر پنج شنبه صبح آفتاب نزده بیدار می‌شوم. در هوای تابستان قدم می‌زنم و با هر قدم به سرزمین آفتاب تابان نزدیک‌تر می‌شوم.

 

 

۸ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۱۵

آه، یک فاخته!

چقدر راه باید بروم

تا کسی را ببینم.

-آرو یوسودا-

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۹:۲۶

نشسته ام در آشپزخانه زیر آخرین نور روشن خانه و به این فکر می کنم که اگر سالها پیش ترجمه درست دیالوگ زنیبا را می دانستم هم چیزی تغییر می کرد؟
به اینکه هر دفعه در مهمترین جای داستان زنیبا می گفت:《 اگر کسی رو برای مدت طولانی نبینی از یادت میره حتی چهره اش رو یادت نمیاد.》 همین دیالوگ اشتباه یادم داده بود  همه چیز  یک جایی تمام می شود. یک هفته بعد، یک ماه بعد، نهایت چند سال بعد فراموش می کنی انقدر که دیگر چهره اش را هم یادت نمی آید.
باور کردم می توانم همه چیز را فراموش کنم. زندگی آرامی پیش بگیرم صبح ها با صدای زنگ ساعت بیدار شوم و شب ها به ناهار فردای بچه هایم فکر کنم.
همه روزها همین طور می گذشتند اگر امشب دلم برای آواهای لطیف ژاپنی تنگ نمی شد و به جای زیرنویس به همان دوبله قدیمی اکتفا می کردم.
من چه می دانستم تمام این مدت زنیبا می گفت به خاطر می آوری، آدم اگر یکبار کسی را در زندگی اش ملاقات کند برای همه عمرش او را به خاطر دارد، فقط مدتی طول می کشد تا خاطراتت برگردند.
پ.ن: زنیبا یکی از شخصیت های انیمیشن شهر اشباح از هایائو میازاکی بود.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۴
 

شنبه ها بعد از ظهر، در راه بازگشت به خانه، برای هاچیرو دونات می خرم. مدرسه که تعطیل می شود، دوان دوان خودش را به من می رساند و قبل از هر حرفی یادآوری می کند امروز شنبه است و تا وقتی به کافه می رسیم، کوله اش را به نشانه تشکر خودش می آورد. هاچیرو و مادرش تنها دلیل من برای ماندن در این شهر هستند.
امروز وقتی دوناتش را به دستش می دادم، برای چند لحظه خیره مانده بود به آن و چیزی نمی گفت. پرسیدم: «چیزی شده؟» بی آنکه نگاهش را بردارد، پرسید: «شهر تو هم الان بهاره؟»
- آره. درخت های گیلاس الان دیگه باید شکوفه داده باشن. اگه الان بری به پارک یادمان صلح همه ی درخت ها صورتی شدن.
بی مقدمه برگشت و در چشمهایم نگاه کرد، انگار می خواست از چیزی مطمئن شود.
- مامان میگه اگه پسر کوچیک نیومده بود تو هم یه پسر داشتی که امسال می رفت کلاس هفتم. پسر کوچیک چطوری اومد؟
- خیلی راحت، شعبده باز گفت آبراکادابرا و شهر ناپدید شد.

پ.ن.1: پسر کوچیک نام بمب اتمی بود که آمریکا بر هیروشیما انداخت.
پ.ن.2: اگر مثل من از این ماجرا هیچ چیز نمی دونین پیشنهادم اینکه اول باران سیاه از ماسوجی ایبوسه بعد هم هنرمندی از جهان شناور از کازوئو ایشی‌گورو رو بخونید.
پ.ن.3: عمری بود نظرم رو در مورد این دو تا کتاب میگم:دی
پ.ن.4: تنها چیزی که از شهر باقی ماند ساختمان تالار ترویج صنعتی استانی هیروشیما بود که انفجار، بالای گنبد این بنا رخ می‌دهد و به خاطر قرار گرفتن در کانون مرکزی انفجار، کاملاً ویران نشد.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۲۰:۵۶