The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هاروکی موراکامی» ثبت شده است



می‌دانم که عجیب به نظر می‌رسد، اما در طول بازی وقتی به افراد دور و برم نگاه می‌کنم، همه به یک اندازه زشت و از ریخت افتاده می‌آیند.

یک روز این مطلب را با دکترم در میان گذاشتم و او به من گفت که این احساس، به نوعی درست است؛ این که ما اینجا هستیم، نه برای درست کردن زشتی‌ها و نقص‌ها، بلکه برای خو گرفتن به آن‌هاست؛ این که یکی از مشکلات ما عدم توانایی تشخیص و پذیرش نقص‌های درونمان است. درست همانطور که هر فرد، خصوصیات ویژه‌ی خود را هنگام راه رفتن دارد، به همان صورت در نحوه‌ی تفکر و احساسات و مشاهده، همه افراد منحصر بفرد هستند و شیوه های خاص خود را دارند و حتی اگر بخواهی اصلاحشان کنی، این اتفاق یک شبه رخ نمی‌دهد و اگر بخواهی آن ها را مجبور به پذیرفتن خصوصیاتی دیگر بکنی، شاید باعث شوی چیز دیگری خراب شود. شاید منظورش این است که ما هرگز نمی‌توانیم با نقص‌های خودمان به طور کامل کنار بیابیم. نمی توانیم در درونمان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص‌ها را به وجود می آورد، رنج می‌کشیم و به اینجا می‌آییم تا از این چیزها فرار کنیم. تا زمانی که اینجا هستیم، نه به کسی صدمه می‌زنیم و نه کسی به ما صدمه می‌زند، زیرا می‌دانیم که دچار نقص هستیم.‌‌‏ این چیزی هست که ما را از دنیای بیرون متمایز می‌کند: اکثر مردم تمام عمرشان را بدون شناخت نسبت به این نقص‌ها سپری می‌کنند، در حالی که در دنیای کوچک ما، این نقص ها بخشی از شرایط کنترل شده و از قبل پیش بینی شده اند. درست همانطور که سرخپوستان بر روی سرشان پر می‌گذاشتند تا نشان دهند از کدام قبیله اند، ما هم نقص‌هایمان را آشکارا در معرض دید قرار می‌دهیم و به آرامی، به طوری که به دیگران صدمه نزنیم، زندگی می کنیم.

جنگل نروژی - موراکامی

چند نفر از ما خودمان را می‌شناسیم؟ یا به تعبیر موراکامی چند نفر از ما نقص‌هایمان را می‌شناسیم؟ چندنفرمان در قبال رفع این نقص‌ها قدم برمی‌داریم؟ یافتن نقص دیگران همیشه راحت‌تر از نقص خودمان بوده. یادم است اولین باری که کسی اشکال رفتاری‌ام را نشانم داد جا خوردم و انکار کردم. نه از سر غرور بلکه به خاطر اینکه خودم را آدم خوبی می‌دانستم _اکثرمون تصورمون از خودمون همینه نه؟_ زمان که گذشت دیدم دارم دیگری رو به خاطر همین رفتارش ملامت می‌کنم. صادقانه، بدترین روزهای زندگیم، آنها نبوده‌اند که کسی یا چیزی را از دست داده‌ام بلکه روزهایی بوده که فهمیده‌ام اشتباه کار از من است. مقصر بودن نه به خاطر عذاب وجدان بلکه تغییر دیدم نسبت به کل داستان گلویم را فشار می داد و حقیقت نسبی ماجرا_نسبی تا آن مقداری که من تونستم سر در بیارم_ می‌‍‌آمد جلوی صورتم و راه فراری نداشتم. از خواب بیدار می شدم و آن‌جا ایستاده بود، صورتم را می‌شستم و در آینه به من خیره شده بود، کتاب را برایم ورق می‌زد و آن‌قدر همان‌جا می‌ماند تا قبولش کنم. قبول کنم که ضعیفم. که خاکستری هستم. که ضدقهرمان بودنم به همان مقدار قهرمان بودنم است. دیگران نمی‌توانند این بخش از وجود آدم را تغییر دهند. هیچ کس اجازه ورود به این قسمت تاریک وجود ما را ندارد. شر نهفته در انسان از زجر کشیدن خود و دیگران لذت می‌برد. مثالش آدم‌های عادی‌ای که دور هم جمع می شدند تا مسابقات شش روزه پیاده‌روی را ببینند نه برای دیدن قهرمان بلکه برای به زمین افتادن آنها. بشر همواره به دنبال راهی پنهانی_بعضا آشکارا_ برای ارضای این بخش از وجودش است.

چاره چیست؟ پذیرش. قبول امکان سقوط. سپس، تلاش برای دگردیسی نقایص. همان‌طور که موراکامی می‌گوید ما هرگز نمی‌توانیم با نقص‌های خودمان به طور کامل کنار بیابیم. نمی‌توانیم در درون‌مان جایی برای دردهای حقیقی خود پیدا کنیم و از چیزی که این نقص‌ها را به وجود می‌آورد، رنج می‌کشیم. ما تنها می‌توانیم با دگردیسی آنها را تبدیل به نقاط کوچکی کنیم تا کمتر به خود و دیگران آسیب برسانیم. بشر از ابتدا راه‌های مختلفی برای این دگردیسی پیدا کرده از اعتراف در کلیسا بگیرید تا مراقبه در معابد بودایی. مدرن‌ترین راه‌حلش رفتن پیش مشاور است. هر کس به اقتضای روحیات و شرایطش راهی را پیدا می‌کند. یکی از این راه‌ها که تقریبا مقوله جدیدی است و به دنبالش هستم که با امکاناتم جور در بیاید گروه درمانی است. گروه درمانی به معنای جمع شدن افراد به همراه یک متخصص روانشناس است که جلسات هفتگی برگزار می‌کنند و در طی جلسه با بیان مشکلات خود و شنیدن نظر افراد گروه به سرپرستی روانشناس سعی در بهبود روابطشان با خود و دیگران هستند.

فایده؟ می‌دانیم که دچار نقص هستیم.‌‌‏ این چیزی هست که ما را از دنیای بیرون متمایز می‌کند: اکثر مردم تمام عمرشان را بدون شناخت نسبت به این نقص‌ها سپری می‌کنند، در حالی که در دنیای کوچک ما، این نقص ها بخشی از شرایط کنترل شده و از قبل پیش بینی شده اند. درست همانطور که سرخپوستان بر روی سرشان پر می‌گذاشتند تا نشان دهند از کدام قبیله اند، ما هم نقص‌هایمان را آشکارا در معرض دید قرار می‌دهیم و به آرامی، به طوری که به دیگران صدمه نزنیم، زندگی می کنیم. اشکال کارمان را که بدانیم حداقلش این است که خودمان می‌توانیم خودمان را ببخشیم. اگر تا به اینجا ضربه زده‌ایم و ضربه خورده‌ایم از این به بعد آدم‌های کمتری را برنجانیم.


پ.ن: اگر علاقه دارید بیشتر در مورد گروه درمانی بدونید پیشنهاد می کنم کتاب درمان شوپنهاور از اروین دی یالوم رو بخونید.
پ.پ.ن: من راه خودم رو پیدا کردم. انتظار معجزه ندارم اما بعد از یک ماه درد های ساختگی ام جا رو برای درد های حقیقی تری خالی کرده اند.
پ.پ.پ.ن:قصد موعظه ندارم اینها باید یادم می موند.
پ.پ.پ.پ.ن: ممنون از سمر عزیز برای این پستش
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۰


فکر می‌کنم در مقدمه‌ی یکی از کتاب‌های موراکامی خواندم که تاثیر گرفته از آثار سالینجر  است، این شد که رفتم دنبالش. اول از همه "دختری که می‌شناختم" را خواندم و بعد هم ناطورِ دشت و بقیه ی کتاب‌ها. این‌ها مقدمه است که بگویم وقتی مستند سالینجر را می‌دیدم  فکر می‌کردم که این آدم برخلاف اینکه بیشتر عمرش را در تلاش بوده تا از آدمها دوری کند خیلی بهشان نزدیک بوده است. وقتی از دور می‌بینیدش احساس می‌کنید که چرا یک نفر باید اینقدر خودخواه و مغرور باشد؟ در صورتی که درست برعکس است، سالینجر احساس واقعی آدم‌ها رو می‌فهمد.

به‌نظرم سالینجر بیشتر به دنبال عرفان بر روی زمین است تا عزلت نشینی و انزوا. محتاطانه چارچوب مرسوم زندگی آمریکایی را پس می زند و تا جای زیادی هم آن را به چالش می‌کشد و انتقاد می کند. اینکه یک نفر در دلِ آمریکا پایش به عرفان، ذن و بودیسم باز شود احتمالش نزدیک به صفر اما ممکنه است. وقتی داشتم مستند رو می‌دیدم به این فکر می‌کردم که سالینجر فلسفه رو به‌عنوان راه پیدا کردن سوال هایش انتخاب کرده و به عرفان می‌رسد در حالی‌که همین راه را موراکامی از طریق روانشناسیِ فروید و تکیه بر اوهام و اشارات طی می‌کند.

سالینجر هم مثل خیلی از آدمها شخصیتی خاکستری دارد. این را در جستجویش برای مفهوم اصلی عشق می‌شود پیدا کرد. سالینجر طی فواصل زمانی متفاوت به دنبال کسی می گردد که بتواند با او بفهمد. کسی که چیزی برای آموختن داشته باشد. پیدا کردن این آدم با گذر زمان سخت‌تر می‌شود تا جایی که سالینجر همزمان با چند دختر نامه‌نگاری می کند.

پ.ن: باید بگم که یکی از مستند های دوست داشتنی ای بود که دیدم و صمیمانه ممنون برای زیرنویس و لینک دانلود:دی
۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ آبان ۹۵ ، ۱۹:۲۷

"گاهی به نظرم می رسد ماجراهای روز تولد بیست سالگی ام توهم بود.انگار اتفاقی افتاد تا من را به این فکر بیندازد که اتفاق افتاده، اتفاق هایی که در واقع اتفاق نیفتاده ولی یقین دارم که اتفاق افتاده.چیزی که آن روز اتفاق افتاد واقعی بود و برای من اهمیت زیادی داشت."

 "مهم نیست آدمها چه آرزویی دارند، مهم نیست که تا کجا پیش می روند، هرگز نمی توانند جز خودشان باشند.همین."

20 سالگی _ موراکامی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۶:۴۸

و من دوباره در کتابخانه عزیزم. جایی که هر چقدر دلم می خواهد کتاب روی هم سوار می کنم و از تنهایی لذت می برم. گفته بودم چقدر درس احتمال را دوست دارم؟ من انگار آمده ام روی این کره خاکیِ گِرد که احتمال بخوانم. مثلا احتمال زیستن آدمی درست با خصوصیات من چیزی حدود 1 روی 20 میلیارد است با وجود اینکه بسیار کم است اما اتفاق افتاده. احتمال 1 روی 20 میلیارد وجود دارد تو هم با این ویژگی ها به ورطه حضور قدم بگذاری و احتمالی بسیار بسیار ناچیزتر که ما همدیگر را ملاقات کنیم. سرگیجه می گیرم وقتی به اینها فکر می کنم. وقتی می بینم این اتفاقات با این احتمال ناچیز اتفاق افتاده قلبم از خوشی می لرزد. یک تشکر حسابی بهش بدهکارم فرصتی که چند سال پیش از دست دادم دوباره به من برگرداند. هر چند این جمله هم مانند دوستت دارم در معرض پوسیدگیست اما از صمیم قلبم سپاسگذارم که هستی. امروز در گوشم زمزمه می کرد:

"لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون"

و چه غم انگیز، فداکارانه و مردانه تمام فلسفه عشق در همین یک جمله خلاصه شده. در فیلم وزنه های بی وزن دیالوگی بود، می گفت دخترک کسی را دید که می گفت برای رسیدن به حق باید از عزیزترین چیز خود بگذری. و فکر کنم موراکامی بود که می گفت فرصت تجربه کردن عشق حقیقی تنها یک بار در زندگی آدمی رخ می دهد. از هیچ چیز مطمئن نیستم اما از یک چیز کاملا مطمئنم تو با یکی از ساجی های موازی من می توانستی پرواز کنی. با من اما...

***


"دوست دارم بدونین آقا، که من تنها کسی نیستم که باید تغییرات ایجاد کنم. ما مدام تو کافه مجار ها در این باره بحث می کنیم و حقیقت اینست که هر کدوم از ما باید به نوبه خودمون تغییراتی ایجاد کنیم."

- تسلی ناپذیر.کازوئو ایشی گورو _

از شخصیت مرد باربر توی کتاب خوشم اومد. می دونین چی این آدم برام جالبه؟ اون از کاری که به معنای واقعی چیزی برای توجه کردن نداره ماجرایی ساخته که همه بهش احترام می گذارن و این آدم براشون دوست داشتنیه. مطلب اینکه مهم نیست چی کار می کنی و چی می خونی مهم اینکه تغییرش بدی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۰



"گاهی سرنوشت مانند توفان شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما توفان دنبالت می کند. تو باز می گردی، اما توفان با تو میزان می شود. این بازی مدام تکرار می شود، مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده دم.چرا؟ چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد.این توفان خود توست.چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری که می توانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست قدم گذاشتن درون توفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوشها که شن تویش نرود و گام به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی و نه مفهوم زمان. فقط ریگهای سفید ظریف که مثل استخوان پودر شده در هوا می چرخند.این توفان شنی است که لازم است تصور کنی."


"در زمان باستان مردم فقط مذکر یا مونث نبودند،بلکه سه قسم بودند: مذکر/مذکر، مذکر/مونث و مونث/مونث.به عبارت دیگر هر کس از اجزاء دو نفر ساخته شده بود. همه از این نظم و نسق خوشحال بودند و واقعا چندان به فکرش نبودند. اما بعد خدا کاردی برداشت و هر یک را درست و از وسط به دو نیم کرد.از آن پس دنیا به مرد و زن تقسیم شد،نتیجه اش این شد که مردم این در و آن در بزنند تا نیمه گمشده خود را بیابند."


"کافکا، در زندگی هرکس یک جا هست که از آن بازگشتی در کار نیست و در موارد نادری نقطه ای است که نمی توان از آن پیش تر رفت. وقتی به آن نقطه برسیم، تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که این نقطه را در آرامش بپذیریم.دلیل بقای ما همین است."

"برخورد های تصادفی به زندگی آدم دوام می دهند."


"ییتس می گوید: مسئولیت از رویا آغاز می شود. این موضوع را وارونه کنید، در این صورت میشه گفت هرجا قدرت تخیل نباشد، مسئولیتی در بین نیست"


"هر چه در زندگی پیش می آید حاصل زندگی های پیشین ماست.یعنی حتی در کوچکترین حوادث تصادفی در کار نیست."


"آسمان دمی شوم است و دمی دعوتگر. بستگی دارد به زاویه دید."


"آثاری که نقصی در خود دارند به همین دلیل عده ای را  جلب می کنند"


"ساز و کاری در درون توست."



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۴ ، ۱۸:۱۹

هوا دارد سرد می شود و گهگاهی نسیمی هوای اتاق را نوازش می دهد. اخیرا کتاب جالبی خوانده ام بخشی از آن را برایتان می نویسم:

 " یکبار در اتاق هتلی در پاریس دراز کشیده بودم و روزنامه ی هرالد تریبون را می خواندم گزارشی ویژه ی ماراتن نظرم را جلب کرد، از چند دونده ی ماراتن پرسیده بودند چه عبارتی را با خود تکرار می کنند که به آنها انگیزه می دهد. به خودم گفتم عجب پرسش جالبی! آن همه افکار متفاوت که در طول مسافت 42 کیلومتر و 195 متری ماراتن به ذهن دوندگان خطور می کرد حیرت زده ام کرد. آن حرف ها نشان می داد که یک مسابقه ماراتن چه مایه خسته کننده و فرساینده است. هر کس که مانترایی نداشت تا زیرلب زمزمه کند بی شک از پا در می آمد. یکی از دوندگان از مانترایی سخن به میان آورده بود که از برادر بزرگترش، او هم دونده، شنیده بود و از ابتدای کار دوندگی آن را به کار بسته بود. مانترا این بود: «درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.» قضیه را می توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم کم به این فکر می افتد که :« کار عذاب آوری است دیگر نمی توانم ادامه دهم.» در آن صورت بخش عذاب آور آن یک واقعیت اجتناب ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است، و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد."

                                     - از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم. هاروکی موراکامی -

پ.ن: می دانی چه شد؟باورم نمی شود.انتظارش را نداشتم.آن هم الان این موقع شب.این همه هیاهو برای یک بهانه است.

امشب باران بارید. به خودم قول داده بودم باران که بارید دوباره با خودم آشتی کنم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۸