The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «نمایشگاه کتاب» ثبت شده است

"اوست که سنگ ها را بر سر راهت می چیند تا ببیند بعد از زمین خوردن همانجا به سوگ می نشینی یا به آسمان لبخند می زنی"

بوبن کشف تازه ی من است، مردی پر از آرامش و توصیفاتی لطیف.
داستان این کتاب را نویسنده های زیادی می توانند به هزار و یک روش دیگر بیان کنند به طوری که دلهره نگذارد از لحظه های داستانت لذت ببری.
ایزابل برای من نمونه ای از یک زن درونگراست. او اهل شلوغ کاری نیست چه وقتی والدینش او را با دو خواهر و برادر کوچکترش رها می کنند، چه وقتی دلبسته غریبه ای می شود. او همه چیز را همراه با سکوت و صبر تحمل می کند. او به صدای گمگشته های درونش گوش می سپارد و بهترین هم صحبتش درخت گیلاس است.



"در زندگی آدمهایی پیدا می شوند که مثل کتاب ها حرف می زنند، آدم های که فکر می کنند لازم است لحنی جدی به کلامشان بدهند، از صدایی ملکوتی تقلید کنند تا دیگران به حرف هایشان گوش بدهند. از این آدمها باید فرار کرد. فقط یک دقیقه می توانیم مودبانه به صحبت هایشان گوش بدهیم، به علاوه آنها حرف نمی زنند: اثبات و تاکید می کنند، درس اخلاق می دهند، درس های خسته کننده ی رفتار و کردار، کلاس های تعلیم و تربیت آن ها حتی وقتی حقیقت را می گویند، حقیقتی را می گویند، نابود می کنند. اما، شگفت ترین شگفتی ها، اینجا یا آنجا، ملاقات با آدم هایی مثل جاناتان است، آدم هایی که مثل کتاب ها ساکت می مانند. از معاشرت با این قبیل آدمها خسته نمی شویم. با آنها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان هستیم: رها، آرام باز آمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۷

- آکسل هنوز هستی؟

_ هنوز هستم شاهزاده خانوم.

چرا انقدر لطیف!؟

دو قهرمان داستان، آکسل و بئاتریس، زوج کهنسالی هستند که برای یافتن پسر گمشده شان راهی سفر می شوند. فراموشی مانند مهی مبهم در کل سرزمین پخش شده و کسی از گذشته چیزی نمی داند.

نویسنده حرکت جالب و شجاعانه ای کرده، اینکه قهرمان های داستان نه کودک نه جوان بلکه پیر باشند به نظر من شهامت می خواهد، چرا؟

چون اکثر مخاطبان نوجوان و جوانانی هستند که کودکی را رد کرده اند و طعم خوش جوانی را می چشند در هر دو صورت می توانند با قهرمانان جوان همزاد پنداری کنند. در چنین شرایطی یک زوج سالمند که راهی کوتاه را به کندی طی می کنند چه جذابیتی می توانند داشته باشند؟

در حالیکه داستان آنقدر لطیف بیان می شود که شما آن پیوند عمیق عاطفی که ذاتا خواستار آن هستید را درک کرده و به سرعت با آن ارتباط برقرار می کنید. از نگرانی های بئاتریس نگران می شوید و با حمایت های آکسل دلگرم.



_ شاهزاده خانوم همه ی این خاطره ها رو برمی گردونیم. تازه حسی که تو دل من هست هنوزم مثل قبله، فرقی نداره چی یادم میاد یا نمیاد.مگه تو اینطوری نیستی؟

- چرا آکسل اما فکر می کنم حسی که توی دلمونه مثل قطره های بارونه که از برگای خیس می چکه اما آسمون دیگه صاف شده و بارون نمی باره فکر می کنم بدون خاطراتمون دیگه چی می مونه غیر از اینکه محو شیم و بمیریم؟

فراموشی گاهی بهترین مرهم برای زخم هاییست که به هیچ صراطی مستقیم نیستند.با فراموش کردن، عزیزانمان برای ما عزیز می مانند اما خاطره خوبی هم باقی نمی ماند. آنها که بی منت محبت می کنند در حاشیه زندگی خاکستر می شوند. اگر دلمان به لبخند هایی که روزی تنها دلیلشان بودیم خوش نباشد می توان باز هم ادامه داد؟ اصلا این فراموشی درد است یا درمان؟ چقدر در این کار ماهریم که اسممان را گذاشته انسان.


پ.ن.1: مدتها بود کتابی انقدر ذهنم رو درگیر نکرده بود.آخرین اثر کازوئو ایشی گورو با وجود فانتزی بودنش کاملا به من چسبید:دی

پ.ن.2: آیا باید گذشته را فراموش کرد تا به آرامش رسید؟

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۷

فروید می گوید وقتی در زمینه ای ناکام می شویم راه های مختلفی را امتحان می کنیم مثلا موضوع را از ذهنمان پاک می کنیم یا آن را با موضوع دیگری جایگزین می کنیم و سر خود را آنقدر گرم می کنیم که دیگر یادش نیفتیم و هزار و یک کار دیگر...

...

چرا انقدر خودمون رو به دلایل مختلف محدود می کنیم؟ قبول که آدم ها سرگرمی محبوبشون وضع قوانین و بعد شکستن همون قوانینه اما بهتر نیست اگر ذره ای هم برای خودمون ارزش قائلیم با خودمون حداقل رودربایستی نداشته باشیم؟

پ.ن: بی صبرانه منتظر نمایشگاه کتابم.

پ.پ.ن: صداقت بهتر بگم جرئت صادق بودن رو از دوستی یاد گرفتم حالا همون دوست این اصل رو زیر پا گذاشته. چکارش کنم؟

پ.پ.پ.ن:نصمیم دارم یه عالمه درنا درست کنم، درست بشه چیز خفنگی میشه.عکسشو خواهم گذاشت.

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۳۶