The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «میترا الیاسی» ثبت شده است


در را که باز می‌کند، روشنی می‌ریزد روی پتوی پسرمان.

وقتی می‌آید تو، همان پیراهن سرخابی را پوشیده. چشمش هم که به میز عسلی می‌افتد دکمه‌هایش را می‌بندد. فقط خیره نگاهم می‌کند.

شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند: «باز کجا رفتی؟»

می‌نشیند پهلوی تخت. دم میز عسلی. نگاهم می‌کند.

عکاس گفته بود: «لبخند بزنید.»

خندیده بودم، در سکوت.

می‌چرخاندم رو به دیوار، جوری که شاید نبینمش. چشمم می‌افتد به نقاشی پسرمان روی دیوار. رنگ آب را خاکستری کرده. گفته بودم: «آبی باید باشد.»

می‌گوید: «می‌خوای برات یه قصۀ قشنگ بخونم تا خوابت ببره؟»

شوهر تازه‌اش از بیرون صداش می‌کند:«نمی‌آی بخوابی؟»

کتاب را که برمی‌دارد می‌افتم زمین.

«شکستی اش!» این را پسرمان می‌گوید.

برم می‌دارد. نگاهم می‌کند. می‌خندم هنوز.

می‌گوید: «هیس! گریه نکن. پدر عصبانی میشه.»

«اون بابام نیس!»

برمی‌گردد، نگاهم می‌کند. افتاده‌ام روی بالش. می‌خندم هنوز.

بلند می‌شود. طوری که انگار می‌خواهد برود. می‌خواهم بگویم: «نرو»

نمی‌گویم. می‌خندم هنوز.

به پسرمان نگاه می‌کند. خم می‌شود تا پتو را رویش صاف کند. موهاش می‌ریزد روی شانه‌اش. بعد چراغ را خاموش می‌کند و می‌رود می‌مانیم توی تاریکی.


پ.ن:داشتم دنبال یه کاغذ دیگه می گشتم که اینو یافتم. از نظر من شاهکاره. ترم اول وقتی استاد ادبیات این رو برامون خوند تا چند لحظه نمی تونستم از غم قشنگش بیرون بیام. کاش من نوشته بودمش.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۷
padme