The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

چرا بعضی آدمها نمی توانند بدون وابستگی به دیگران زندگی کنند؟ چه شده است آنها را که اندیشه ای از خود ندارند؟چرا قلب هاشان خالی می شود از هرگونه حس زندگی؟ هر آدمی مگر نباید قبل از عاشق دیگری شدن عاشق خود باشد؟

- به چه فکر می کنی در این بعدازظهر پاییزی؟

- می دانی جان دلم؟ فکر می کنم اگر آن دخترک وابسته خودش دلش می خواست آدمی می شد برای خودش و سری در سرها در می آورد. بیچاره هیچ وقت نشد از موسیقی دلخواهش لذت ببرد یا بنشیند تنها برای دل خودش فیلمی تماشا کند. ضبط صوت بودن در تمام عمر شاید غم انگیز ترین و بی رحمانه ترین کار دنیاست، می دانی؟

- هیچ وقت دلم نمی خواد جای یه ضبط صوت باشم.

***

داستایوسکی جان خواهشا رو در بایستی نکن جایی اگر نداشتی برای نوشتن، بیا و تایم های خالی ات را بگو، بگذارمت اینجا بلیط بفروشی. کمِ کم یک رمان از تویش در می آید که! اینجا تا دلت بخواهد ایده هست.


دانشجوهای جدیدالورود تنها یک فرق با کهنه کار ها دارند. آنها هنوز روح پیر روبروی سلف و پیرزن خبرچین علوم را نمی شناسند.

من اما با پیر درخت سلف دوست شده ام. او ساعات زیادی را نظاره گر دختر منتظر بود. می پرسید منتظر چه؟ منتظر همه چیز!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۳۷

من راستش خودم هم نمی دانم چطور سر از اینجا در آوردم، مهم اینست که حالا تنها در کانون نشسته ام.قبل تر ها فکر نمی کردم چهارشنبه ها می توانند انقدر هیجان انگیز باشند. درست مثل یک تخم مرغ شانسی که آخر هر هفته بازش کنی و ندانی این دفعه قرار است چطور شگفت زده ات کند.

بگذریم...در کانون نشسته ام، تنها. تناقض عجیبیست این تنها نشستن در کانون! نگاهی به اطرافم می اندازم، اینجا پر است از وسایلی که کوچکترین ارتباطی با هم ندارند. یک پالتوی مشکی مردانه و کراوات سفیدی روی جالباسی جا خوش کرده اند. خرس عروسکی چرکی را نشانده اند روی دو آجر تا ترک های دیوار را بشمارد و یک مبل کهنه که روکش چرمی اش پاره شده کانون را تشکیل می دهند.


ماه_ها_بعد_نوشت: پیرمرد پیری که گذر جوانان بسیاری به خود دیده. زمانی این پیرمرد را بسیار دوست داشتم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۴