The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خودنویس» ثبت شده است

 


بعضی‌ها هم هستند که نقش دل‌گرمکن دارند. همیشه در کنارتان نیستند. وقتی دارید در خیابان زار می‌زنید روی شانه‌تان نمی‌زنند یا وقتی از خوشحالی دنبال یک نفر می‌گردید که فقط ماجرا را بشنود_خیلی وقت است یاد گرفته‌ام خودم از خبرهایم کیف کنم بقیه آن قسمتی که مرا دیوانه کرده‌است نمی‌شنوند_پیدایشان نیست. این‌ها فقط دل‌گرمکن هستند، یعنی وقتی زیر باران خیس خالی هستید، بند کفش‌تان باز شده، یکی از هندزفری‌هایتان افتاده، یک دستتان یک گلدان کاکتوس است که اگر صاف نگیرید خاکش می ریزد و با دست دیگرتان سعی می کنید ساعت را از دستتان باز کنید، صبر می‌کند ساعت را تحویلش بدهید تا برایتان دو سوراخ دیگر روی بندش اضافه کند. وقتی هم تمام شد می‌پرسید:«چقدر شد؟» نگاه‌تان می‌کند و با خنده می‌گوید:«هیچی»

و شما نمی‌دانید چرا نفس‌های آخر زمستان را لبخند‌زنان گرم می دوید و زیر لب زمزمه می‌کنید هیچی.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۶


بعضی شب ها که خوابش نمی‌برد می‌لغزید زیر لحافم. دستش را محکم می‌انداحت دور گردنم. با آن چشم‌های درشت سیاهش خیره نگاهم می‌کرد تا خوابش ببرد.
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۶


درد افتاده بود روی کولم. بچه ها را که خواباندم نشستم روی زمین آشپزخانه.هی خودم را تکان دادم مگر پایین بیاید. نیامد. دست هایش را سفت حلقه کرده بود دور گردنم. هرچقدر تلاش می کردم حواسش را پرت کنم حلقه را تنگ تر می کرد. انقدر کلنجار رفتم که چشم هایم سیاهی رفت. رمق های اخرم بود که صدای تق تق خوردنش به شیشه را شنیدم. دیده بود دوام نمی آورم آمده بود کمک. پنجره را باز کردم نسیم پیچید میان موهایم. اشک در چشمانم حلقه زد صدایش را که شنیدم اما پایین نریخت. کسی انگار قبل از سقوطشان آنها را از صورتم پاک می کرد.

کسی انگار آن دور ها مرا به نام می خواند. کسی قطره قطره بر شانه هایم می بارید و نجوا کنان می گفت:«می دانم سخت است. برمی گردی یک روزی...

کسی انگار آن دورها...


پ.ن: می گفت جا پای تمام قدم هایم گذاشته است. این کار را انقدر با دقت انجام داده بود انگار تمام رسالتش همین بوده.

 لبخند زد. عقب را که نگاه کردم جا پای قدم هایش پر بود از نیلوفر.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵



شما روی آب زندگی می کنید هر روز با لبخندی بر لب به همسایه تان سلام می کنید و برای خودتان قهوه می ریزید. سپس درست مثل هر روز چوب ماهیگیری به دست راهی اسکله می شوید. روزهای آفتابی را بی هیچ مشکلی ماهی می گیرید و چرت می زنید و خبری از چیزهایی که به دور از چشم همه به آب ریختید نیست. روی آب که زندگی کنید همه ی روز ها مثل یکدیگرند و آینده در امتداد گذشته پیش می رود. درست طبق برنامه...


پ.ن.1: اولین بار که می تونم بیشتر از یه پاراگراف داستان رو ادامه بدم.

پ.ن.2: پیشنهاد می کنم بعد از خوندنش اینجا رو بخونین.

پ.ن.3: ادامه مطلب.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۲