The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خلبان» ثبت شده است



شما روی آب زندگی می کنید هر روز با لبخندی بر لب به همسایه تان سلام می کنید و برای خودتان قهوه می ریزید. سپس درست مثل هر روز چوب ماهیگیری به دست راهی اسکله می شوید. روزهای آفتابی را بی هیچ مشکلی ماهی می گیرید و چرت می زنید و خبری از چیزهایی که به دور از چشم همه به آب ریختید نیست. روی آب که زندگی کنید همه ی روز ها مثل یکدیگرند و آینده در امتداد گذشته پیش می رود. درست طبق برنامه...


پ.ن.1: اولین بار که می تونم بیشتر از یه پاراگراف داستان رو ادامه بدم.

پ.ن.2: پیشنهاد می کنم بعد از خوندنش اینجا رو بخونین.

پ.ن.3: ادامه مطلب.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۱۷:۳۲
padme

تا به حال به این فکر کرده اید که چقدر دوسنت اگزوپری خوشبخت بوده؟

شاهزاده ای که کُنتی را به لقایش بخشیده، خلبان می شود و سوار بر چند تن آهن جوری از زندگی اش لذت می بردکه گویی پادشاه زمین است. فکر می کنم مثل آنتوان بودن معنی دیگر خوشبختیست. راستش زمانی بود که فکر می کردم آمار پایان همه چیز است اما دیالوگی خیالم را راحت کرد:

"لازم نیست بعد از مرگت همه آدم ها تو رو فراموش نکنن، من تو رو فراموش نمی کنم."

البته نمی گویم که اصلا هیچی به هیچی ولی به نظر می رسه زندگی خیلی کوتاهه!

چند وقت پیش وقتی داشتم راجع به رشته و اینکه جایی هستم که بهش تعلق ندارم با مامان بحث می کردم گفت:

"padme زندگی خیلی کوتاهه..."

همه اینها را می گویم که بدانید اگر روزی رسید که برای 100000 نفر مهم نبودید، مهم نیست. مهم اینست که برای یک نفر هم که شده خیلی مهم باشید.

بیاید دیگر مثل امروز هامان نباشیم روز ها را در مجموعه اعداد صحیح سپری نکنیم، عدد قبلی دیروز نباشد، عدد بعدی فردا. بیایید فاصله عدد هامان فاصله لبخند هایمان باشد.


پ.ن: خودتی اون یه نفر!

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۳ ، ۲۰:۲۲
padme

اواخر تابستان است.یک تابستان کاملا متفاوت...تابستانی تقریبا در خلاءای ساختگی...

به تازگی کتاب "از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" نوشته هاروکی موراکامی را شروع کرده ام. این کتاب به سان هدیه ای الهی بود بر سر تمام وقت هایی که می مردند و مانند خرگوشی مرا به سرزمین عجایب می کشاندند.بعد از مدتها امروز کمی شنا کردم. مثل روز روشن بود که بدنم اصلا آمادگی این کار را ندارد اما به طرز عجیبی هم به ادامه کار میل داشت. بهترین قسمت اش تلاش کردن بود، دقیقا همان کاری که در این تابستان تن به آن  نمی دادم. شده بودم هواپیمایی که گذاشته بودندش روی پرواز خودکار، تنها روز می گذراندم. به هر حال زمان گریزناپذیریست برای کسی که شیوه ی زندگی اش کاملا تغییر کرده.بزرگترین تغییر_بخوانید تخریب_به گمانم صبح ها بودند. آن دقایق لذت بخشی که انگار می توانستم با تمام درختان مکاشفه کنم تبدیل شده بودند به بی فایده ترین زمان روز. نسیمی که با آن روح تازه ای در تنم می دوید حالا تبدیل به شلاقی شده هفت سر.

تنها و تنها یک چیز را می دانم: این نیز بگذرد

زمانش رسیده که دیگر خلبان کنترل هواپیما را به دست بگیرد.:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۴
padme