The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم» ثبت شده است

هوا دارد سرد می شود و گهگاهی نسیمی هوای اتاق را نوازش می دهد. اخیرا کتاب جالبی خوانده ام بخشی از آن را برایتان می نویسم:

 " یکبار در اتاق هتلی در پاریس دراز کشیده بودم و روزنامه ی هرالد تریبون را می خواندم گزارشی ویژه ی ماراتن نظرم را جلب کرد، از چند دونده ی ماراتن پرسیده بودند چه عبارتی را با خود تکرار می کنند که به آنها انگیزه می دهد. به خودم گفتم عجب پرسش جالبی! آن همه افکار متفاوت که در طول مسافت 42 کیلومتر و 195 متری ماراتن به ذهن دوندگان خطور می کرد حیرت زده ام کرد. آن حرف ها نشان می داد که یک مسابقه ماراتن چه مایه خسته کننده و فرساینده است. هر کس که مانترایی نداشت تا زیرلب زمزمه کند بی شک از پا در می آمد. یکی از دوندگان از مانترایی سخن به میان آورده بود که از برادر بزرگترش، او هم دونده، شنیده بود و از ابتدای کار دوندگی آن را به کار بسته بود. مانترا این بود: «درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.» قضیه را می توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم کم به این فکر می افتد که :« کار عذاب آوری است دیگر نمی توانم ادامه دهم.» در آن صورت بخش عذاب آور آن یک واقعیت اجتناب ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است، و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد."

                                     - از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم. هاروکی موراکامی -

پ.ن: می دانی چه شد؟باورم نمی شود.انتظارش را نداشتم.آن هم الان این موقع شب.این همه هیاهو برای یک بهانه است.

امشب باران بارید. به خودم قول داده بودم باران که بارید دوباره با خودم آشتی کنم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۳ ، ۱۴:۳۸

اواخر تابستان است.یک تابستان کاملا متفاوت...تابستانی تقریبا در خلاءای ساختگی...

به تازگی کتاب "از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" نوشته هاروکی موراکامی را شروع کرده ام. این کتاب به سان هدیه ای الهی بود بر سر تمام وقت هایی که می مردند و مانند خرگوشی مرا به سرزمین عجایب می کشاندند.بعد از مدتها امروز کمی شنا کردم. مثل روز روشن بود که بدنم اصلا آمادگی این کار را ندارد اما به طرز عجیبی هم به ادامه کار میل داشت. بهترین قسمت اش تلاش کردن بود، دقیقا همان کاری که در این تابستان تن به آن  نمی دادم. شده بودم هواپیمایی که گذاشته بودندش روی پرواز خودکار، تنها روز می گذراندم. به هر حال زمان گریزناپذیریست برای کسی که شیوه ی زندگی اش کاملا تغییر کرده.بزرگترین تغییر_بخوانید تخریب_به گمانم صبح ها بودند. آن دقایق لذت بخشی که انگار می توانستم با تمام درختان مکاشفه کنم تبدیل شده بودند به بی فایده ترین زمان روز. نسیمی که با آن روح تازه ای در تنم می دوید حالا تبدیل به شلاقی شده هفت سر.

تنها و تنها یک چیز را می دانم: این نیز بگذرد

زمانش رسیده که دیگر خلبان کنترل هواپیما را به دست بگیرد.:)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۳ ، ۱۴:۰۴