The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

"برید خروجی 12 کارت پروازو نشون بدین بهتون کارت میدن."
دویدیم سمت سالن. در بین راه خشکم زد. درست همانطور بود که تصور می کردم. سفید و باعظمت پشت شیشه ایستاده بودد. خاله صدا زد: "بیا دیگه همین جلوعه." دستم را تکان دادم که شما بروید.

 هربار، هربار که از ته دل خندیدیم، هر بار که اشک های هم را پاک کردیم سایه سنگینش را احساس می کردم. بی صدا و بی حرکت آنجا ایستاده بود تا وقتش برسد. از پشت شیشه به آدم هایی که سوار می شدند نگاه کردم. برای بچه هایشان دست تکان دادم. همه شان را با خود می برد. همه را با تکه هایی از ما که این طرف شیشه ایستاده بودیم. به کجا می رفتند؟ آنجا چه داشت؟ 

 خاله داشت برمی گشت. صورتم را پاک کردم و از دور لبخند زدم. عصبانی بود. گفت: "میگه نمیشه. شما نفر دویست و هشتاد و سومی. میگم چه ربطی داره آقا مادر من هر دوتا پاشو عمل کرده نمی تونه پله بالا بره. میگه شما دیر اومدین. مگه ما یه ساعت زودتر نیومدیم؟ تو نیم ساعت این همه آدم؟"

سرم را بالا نمی آورم.  می گویم:" من یه چرخی می زنم میام پیشتون." از من که  دور می شود می شنوم که می گوید" اول پاره تنت رو می گیرن بعدم باید التماسشون کنی." همانجا می ایستم. آدم ها هنوز از پله ها بالا می روند و این غول آهنی یکی یکی و سر صبر می بلعدشان. جلوتر می روم. صورتم را می چسبانم روی شیشه سرد. هواپیما که بلند  می شود شیشه ها و من می لرزیم. بعد از صعودش، شیشه ها سر جایشان می مانند من اما فرو می ریزم. کاش می شد سرش داد زد آهای آن عصرهای پاییزی که در کافه ها می خندیدیم را کجا می بری؟ 



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۱۷
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۸ آبان ۹۶ ، ۲۱:۰۴


اینجوری بهتر هم هست. می روم چند روزی نیستم.  مهم نیست به کجا یا چطور فقط باید بروم. می روم خیابان ها را قدم می زنم. هر خیابانی، هر گوشه ای که کمتر پا خورده. همه ی خیابان ها ولیعصر نیستند. می روم کنار تمام درختان عکس می گیرم، برگ هایشان را لگد می کنم. تمامشان به جز چنارها. می روم می نشینم صحن مسجد ها. آنها که گلدسته شان کوچک است. آنها که گم می شوی لابه لای کاشی ها. مهم نیست به کجا. رفتن آرامم می کند. در گوشم می خواند بگذر. برو. پیوسته. هر تکه را در آغوش می گیرم. دلتنگی ام را سر می کشم و بعد مثل قایق های کاغذی رها می کنم به جریان آب. از آنها فقط لبخندها می مانند در عکس ها. خط های اول کتاب ها. کاغذ های کوچکی که بی هوا انداخته اند توی جامدادی. این ها می مانند تا گواه باشند. من رها می کنم همانطور که رها می شوم بین بهارها پاییزها زمستان ها. مهم نیست به کجا. می روم. اصل به رفتن است. مهم نیست به کجا.

پ.ن:گذاشتم کانال گفتم اینجا هم بذارم.



۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۲۲:۱۹