The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۳ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


مادر بزرگ من چند جای خالی در دل بزرگش دارد،چند جای بزرگ خالی. این را از گوشه چشمهایش وقتی همه خاله ها و دایی ها سر یک سفره می نشینیم می شود فهمید. مادربزرگ من هر شب بعد از از شام سه خسته نباشید کم دارد. قبل تر ها اینطور نبود. دلش مانند خانه بروجردی ها بزرگ بود پر از اسلیمی های رنگارنگ، پر از صدای  بچه هایی که در حیاط دنبال هم می دویدند. مادربزرگم هر روز صبح که از خواب بیدار می شد موهای پرکلاغی اش را با گیره فلزی اش می بست تا زندگی در عمارت کوچک اش آغاز شود.
بساط چای راه می افتاد، صدای قل قل کتری که بلند می شد درهای اتاق ها هم یکی یکی باز می شدند. قلب مادربزرگم پر میشد از صدای بچه هایی که در حیاط دنبال هم می دویدند. شادی خسیس نیست از روی چهره ای به چهره ای می پرد، برگ درختان را می لرزاند و هندوانه ها را پرت می کند توی حوض. دست خودش نیست اما  با شلوغ بازی هایش نمی گذارد فکر کنی که میان این همهمه پس غم کجا چنبره زده؟ غم مثل شادی نیست آرام و بی سروصدا می آید، چادر سیاهش را می کشد روی گل های پیرهنت. به خودت که می آیی غم یکجایی آن پشت ها حساب شادی را رسیده و تو مانده ای با یک عمارت قدیمی. عمارتی با چند جای بزرگ خالی...

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۰۸


سال ها بعد من همین جا روی یکی از نیمکت ها نشسته ام. کتاب نیمه خوانده ای در کیفم دارم و خیره مانده ام به بچه هایی که تاب بازی می کنند. حواسم بهشان هست. به هر دوی شان همسرم تاب را هل می دهد و نیم نگاهی هم به ساعت دارد تا سانس فیلم را فراموش نکند. قرار است هر چند وقت یکبار بیاییم اینجا پسرم تابی بخورد و فیلم کمدی مورد علاقه همسرم را ببینیم او معتقد است آدم نباید پولش را حرام اراجیف فلسفی کند.به من لبخند می زند عینکم را روی بینی صاف می کنم و جوابش را می دهم.

کتابت را می بندی دفترچه و روان نویس سبز پسته ایت را از توی کیفت بیرون می آوری و شروع می کنی به نوشتن درباره زنی که تنها در تاریکی روی نیمکتی نزدیک زمین بازی نشسته است او را به وضوح نمی بینی اما حرکاتش برایت آشناست.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۳
"اوست که سنگ ها را بر سر راهت می چیند تا ببیند بعد از زمین خوردن همانجا به سوگ می نشینی یا به آسمان لبخند می زنی"

بوبن کشف تازه ی من است، مردی پر از آرامش و توصیفاتی لطیف.
داستان این کتاب را نویسنده های زیادی می توانند به هزار و یک روش دیگر بیان کنند به طوری که دلهره نگذارد از لحظه های داستانت لذت ببری.
ایزابل برای من نمونه ای از یک زن درونگراست. او اهل شلوغ کاری نیست چه وقتی والدینش او را با دو خواهر و برادر کوچکترش رها می کنند، چه وقتی دلبسته غریبه ای می شود. او همه چیز را همراه با سکوت و صبر تحمل می کند. او به صدای گمگشته های درونش گوش می سپارد و بهترین هم صحبتش درخت گیلاس است.



"در زندگی آدمهایی پیدا می شوند که مثل کتاب ها حرف می زنند، آدم های که فکر می کنند لازم است لحنی جدی به کلامشان بدهند، از صدایی ملکوتی تقلید کنند تا دیگران به حرف هایشان گوش بدهند. از این آدمها باید فرار کرد. فقط یک دقیقه می توانیم مودبانه به صحبت هایشان گوش بدهیم، به علاوه آنها حرف نمی زنند: اثبات و تاکید می کنند، درس اخلاق می دهند، درس های خسته کننده ی رفتار و کردار، کلاس های تعلیم و تربیت آن ها حتی وقتی حقیقت را می گویند، حقیقتی را می گویند، نابود می کنند. اما، شگفت ترین شگفتی ها، اینجا یا آنجا، ملاقات با آدم هایی مثل جاناتان است، آدم هایی که مثل کتاب ها ساکت می مانند. از معاشرت با این قبیل آدمها خسته نمی شویم. با آنها همان احساسی را داریم که وقتی با خودمان هستیم: رها، آرام باز آمده به سوی سکوت روشنی که حقیقت همه چیز است.

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۷