The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۵ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است


درد افتاده بود روی کولم. بچه ها را که خواباندم نشستم روی زمین آشپزخانه.هی خودم را تکان دادم مگر پایین بیاید. نیامد. دست هایش را سفت حلقه کرده بود دور گردنم. هرچقدر تلاش می کردم حواسش را پرت کنم حلقه را تنگ تر می کرد. انقدر کلنجار رفتم که چشم هایم سیاهی رفت. رمق های اخرم بود که صدای تق تق خوردنش به شیشه را شنیدم. دیده بود دوام نمی آورم آمده بود کمک. پنجره را باز کردم نسیم پیچید میان موهایم. اشک در چشمانم حلقه زد صدایش را که شنیدم اما پایین نریخت. کسی انگار قبل از سقوطشان آنها را از صورتم پاک می کرد.

کسی انگار آن دور ها مرا به نام می خواند. کسی قطره قطره بر شانه هایم می بارید و نجوا کنان می گفت:«می دانم سخت است. برمی گردی یک روزی...

کسی انگار آن دورها...


پ.ن: می گفت جا پای تمام قدم هایم گذاشته است. این کار را انقدر با دقت انجام داده بود انگار تمام رسالتش همین بوده.

 لبخند زد. عقب را که نگاه کردم جا پای قدم هایش پر بود از نیلوفر.
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
نشستم و به این فکر می کنم که 21 سالگی شروع دهه سوم زندگیه یا 20 سالگی.
هر چقدرم منطقی باشم اینکه سالی که گذشت اولین سال بود تلخه.
امشب خیلی قشنگ شد با تبریک بهترین استادای دانشکده.ویس مادربزرگم.ویدیوی دوستایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون.پی ام دبیر دبیرستانم.همه چی همه چی...
۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۰۶


ظافر یوسف_الحلّاج


فاقتلونی واحرقونی    بعظامی الفانیات
ثم مرّوا برفاتی      فی القبور الدارسات
تجدوا سرّ حبیبی      فی طوایا الباقیات


خون من ریزید و آتش
در زنید این استخوانم.
در غروب این مقابر،

چون کنید از من سُراغی،
سِّر یارم می درخشد
در نهفتِ روحِ باقی.

-منصور حلاج-

-برگردان بیژن الهی-


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۴۹
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۴:۰۷

به فراموشی فکر می کنم.به این رحمت الهی. فراموش میکنیم چون تاب نمی آوریم زیر این همه محبت ات و این همه بلایی که سر خود اورده ایم.

اگر نبود این نسیان خیلی زودتر از این ها جان داده بودیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۲