The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


۵ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

و من دوباره در کتابخانه عزیزم. جایی که هر چقدر دلم می خواهد کتاب روی هم سوار می کنم و از تنهایی لذت می برم. گفته بودم چقدر درس احتمال را دوست دارم؟ من انگار آمده ام روی این کره خاکیِ گِرد که احتمال بخوانم. مثلا احتمال زیستن آدمی درست با خصوصیات من چیزی حدود 1 روی 20 میلیارد است با وجود اینکه بسیار کم است اما اتفاق افتاده. احتمال 1 روی 20 میلیارد وجود دارد تو هم با این ویژگی ها به ورطه حضور قدم بگذاری و احتمالی بسیار بسیار ناچیزتر که ما همدیگر را ملاقات کنیم. سرگیجه می گیرم وقتی به اینها فکر می کنم. وقتی می بینم این اتفاقات با این احتمال ناچیز اتفاق افتاده قلبم از خوشی می لرزد. یک تشکر حسابی بهش بدهکارم فرصتی که چند سال پیش از دست دادم دوباره به من برگرداند. هر چند این جمله هم مانند دوستت دارم در معرض پوسیدگیست اما از صمیم قلبم سپاسگذارم که هستی. امروز در گوشم زمزمه می کرد:

"لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون"

و چه غم انگیز، فداکارانه و مردانه تمام فلسفه عشق در همین یک جمله خلاصه شده. در فیلم وزنه های بی وزن دیالوگی بود، می گفت دخترک کسی را دید که می گفت برای رسیدن به حق باید از عزیزترین چیز خود بگذری. و فکر کنم موراکامی بود که می گفت فرصت تجربه کردن عشق حقیقی تنها یک بار در زندگی آدمی رخ می دهد. از هیچ چیز مطمئن نیستم اما از یک چیز کاملا مطمئنم تو با یکی از ساجی های موازی من می توانستی پرواز کنی. با من اما...

***


"دوست دارم بدونین آقا، که من تنها کسی نیستم که باید تغییرات ایجاد کنم. ما مدام تو کافه مجار ها در این باره بحث می کنیم و حقیقت اینست که هر کدوم از ما باید به نوبه خودمون تغییراتی ایجاد کنیم."

- تسلی ناپذیر.کازوئو ایشی گورو _

از شخصیت مرد باربر توی کتاب خوشم اومد. می دونین چی این آدم برام جالبه؟ اون از کاری که به معنای واقعی چیزی برای توجه کردن نداره ماجرایی ساخته که همه بهش احترام می گذارن و این آدم براشون دوست داشتنیه. مطلب اینکه مهم نیست چی کار می کنی و چی می خونی مهم اینکه تغییرش بدی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۶:۳۰

فکر کردم داره بارون میاد. دوستی میگفت خوابیدن بیش از حدم نگران کننده اس. بهش گفتم چیزی برام جذابیت نداره که بیدار بمونم. بله عزیزم بعد از دو هفته وضعیت من این خواهد بود. اگر فردا هم دیداری در میان نباشد نمی دانم چه اتفاقی می افتد و از من چه خواهد ماند...

 "...که دنیا چیز خوبی نیست و زندگی کردن هم معامله نیست. اگه از دستش دادی خب از دستش دادی. این چیزی بود که فکر می کردم. ولی تو... برام بزرگترین دلیلی شدی که بخاطرت می خواستم مثل یه آدم زندگی کنم "یعنی می تونم مثل تو باشم؟" توی این دنیای پوشالی، دلیل آخری که می خوای زنده بمونی میشه من نباشم؟"

- زمستانی که باد می وزید.قسمت 15 -

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۴ ، ۱۵:۵۷
این آخر هفته بد آخر هفته ای بود! یه بار دیگه بارون میاد و من خونه ام! نمی دونم چه طلسمی شده:/
بدجوری دلم می خواد بارون بباره از اون سگی ها! و من باشم.خیس آب شوم. بلکه حالم خوب شد.
بیرون که بودم نباریدی.به درک. عوضش تا دلت بخواهد من این دو روز باریدم... تمام نمی شود این لعنتی آخر. دردیست تمام نشدن چیزی که هرگز شروع نخواهد شد. بدتر از آن وحشت هر لحظه تمام شدن چیزیست که با چنگ و دندان شروع شده.

پ.ن:روزگاری من هم آرزو داشتم ناتور دشت باشم چه بر سرم آمده که این شدم؟
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۴ ، ۱۵:۱۳

چرا بعضی آدمها نمی توانند بدون وابستگی به دیگران زندگی کنند؟ چه شده است آنها را که اندیشه ای از خود ندارند؟چرا قلب هاشان خالی می شود از هرگونه حس زندگی؟ هر آدمی مگر نباید قبل از عاشق دیگری شدن عاشق خود باشد؟

- به چه فکر می کنی در این بعدازظهر پاییزی؟

- می دانی جان دلم؟ فکر می کنم اگر آن دخترک وابسته خودش دلش می خواست آدمی می شد برای خودش و سری در سرها در می آورد. بیچاره هیچ وقت نشد از موسیقی دلخواهش لذت ببرد یا بنشیند تنها برای دل خودش فیلمی تماشا کند. ضبط صوت بودن در تمام عمر شاید غم انگیز ترین و بی رحمانه ترین کار دنیاست، می دانی؟

- هیچ وقت دلم نمی خواد جای یه ضبط صوت باشم.

***

داستایوسکی جان خواهشا رو در بایستی نکن جایی اگر نداشتی برای نوشتن، بیا و تایم های خالی ات را بگو، بگذارمت اینجا بلیط بفروشی. کمِ کم یک رمان از تویش در می آید که! اینجا تا دلت بخواهد ایده هست.


دانشجوهای جدیدالورود تنها یک فرق با کهنه کار ها دارند. آنها هنوز روح پیر روبروی سلف و پیرزن خبرچین علوم را نمی شناسند.

من اما با پیر درخت سلف دوست شده ام. او ساعات زیادی را نظاره گر دختر منتظر بود. می پرسید منتظر چه؟ منتظر همه چیز!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۴ ، ۲۲:۳۷

من راستش خودم هم نمی دانم چطور سر از اینجا در آوردم، مهم اینست که حالا تنها در کانون نشسته ام.قبل تر ها فکر نمی کردم چهارشنبه ها می توانند انقدر هیجان انگیز باشند. درست مثل یک تخم مرغ شانسی که آخر هر هفته بازش کنی و ندانی این دفعه قرار است چطور شگفت زده ات کند.

بگذریم...در کانون نشسته ام، تنها. تناقض عجیبیست این تنها نشستن در کانون! نگاهی به اطرافم می اندازم، اینجا پر است از وسایلی که کوچکترین ارتباطی با هم ندارند. یک پالتوی مشکی مردانه و کراوات سفیدی روی جالباسی جا خوش کرده اند. خرس عروسکی چرکی را نشانده اند روی دو آجر تا ترک های دیوار را بشمارد و یک مبل کهنه که روکش چرمی اش پاره شده کانون را تشکیل می دهند.


ماه_ها_بعد_نوشت: پیرمرد پیری که گذر جوانان بسیاری به خود دیده. زمانی این پیرمرد را بسیار دوست داشتم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۴ ، ۲۰:۲۴