The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

۴ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

همیشه سر ساعت یک کیسه کوچک زباله می گذاشتن پشت در واحدشون.

امشب که زباله ها رو می گذاشتم پشت در، سه تا کیسه بزرگ گذاشته بودن.

این یعنی زندگی. دونقطه دی

نمی دونم اینم به فنگ شویی ربط داره یا نه ولی من با دیدن اون صحنه حس خوبی داشتم، نشونه های بهار دارن سلام می کنن. حتی با سه تا کیسه زباله. :)))

این روز  های آخری رو سر جدت بشین یه گوشه دلم، هر پنج دقیقه یه بار یه خاطره رو می کشه بیرون، می تکونه، میذاره سرجاش. چی بهش بگم؟:/ دِ بشین دیگه! 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۱

همش که نباید نشست پشت لپ تاپ و خوند و نوشت یه موقع هایی هم باید بدویی کمک مامان خانوم:)

حال کنی از بهاری که می خواد بیاد.

صدای پاش میاد...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۱۳

"چند روزی که با هم بودیم خودم بودم، خود خودم. وقتی با هم بودیم، احساس می کردم آدم خوبی هستم...به همین سادگی. با وجود او بود که فهمیدم می توانم آدم خوبی باشم."

***

"به نظر می رسید مرا به خاطر خودم دوست دارد، به خاطر چیزی که توی من است، درونم است. "

***

"حتی یک جورهایی امیدوار بودم هواپیمایم سقوط کند. اگر این اتفاق افتاده بود، زندگی ام خیلی ساده تر می شد."

دوستش داشتم - آنا گاوالدا


این جمله سومی که نوشتم را ببینید. طرف به همسرش خیانت می کند و عاشق زن دیگری می شود، هر بار که از معشوقه اش خداحافظی می کند امیدوار است که هواپیمایش سقوط کند تا زندگی ساده تری داشته باشد. قضیه همینجاست اگر همانجا بمیرد و همسرش بو ببرد او می شود عاشقِ فداکارِ خاموش، اما اگر نمیرد مقصر اصلی داستان است.سوالم اینست چرا باید طوری روز بگذرانیم که مرگ قهرمانمان کند؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۱۴
چه کنم من با امسال؟ با تابستان و پاییز و زمستانش چه کنم؟ ما هنوز بهار نداشته ایم، خبرت هست؟
می دانی؟ چند روز است دنبال خودم می گردم پیدایم نمی کنم. گم شده ام لابه لای خاطراتت.
کمی عقب برو بگذار خودم را پیدا کنم. یک سری ها را دور باید بریزم. خدا را چه دیدی یک وقت تو هم بینشان بودی!
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۵۰