The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

باد ما را با خود خواهد برد

چهارشنبه, ۲۴ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۱۷ ب.ظ

"برید خروجی 12 کارت پروازو نشون بدین بهتون کارت میدن."
دویدیم سمت سالن. در بین راه خشکم زد. درست همانطور بود که تصور می کردم. سفید و باعظمت پشت شیشه ایستاده بودد. خاله صدا زد: "بیا دیگه همین جلوعه." دستم را تکان دادم که شما بروید.

 هربار، هربار که از ته دل خندیدیم، هر بار که اشک های هم را پاک کردیم سایه سنگینش را احساس می کردم. بی صدا و بی حرکت آنجا ایستاده بود تا وقتش برسد. از پشت شیشه به آدم هایی که سوار می شدند نگاه کردم. برای بچه هایشان دست تکان دادم. همه شان را با خود می برد. همه را با تکه هایی از ما که این طرف شیشه ایستاده بودیم. به کجا می رفتند؟ آنجا چه داشت؟ 

 خاله داشت برمی گشت. صورتم را پاک کردم و از دور لبخند زدم. عصبانی بود. گفت: "میگه نمیشه. شما نفر دویست و هشتاد و سومی. میگم چه ربطی داره آقا مادر من هر دوتا پاشو عمل کرده نمی تونه پله بالا بره. میگه شما دیر اومدین. مگه ما یه ساعت زودتر نیومدیم؟ تو نیم ساعت این همه آدم؟"

سرم را بالا نمی آورم.  می گویم:" من یه چرخی می زنم میام پیشتون." از من که  دور می شود می شنوم که می گوید" اول پاره تنت رو می گیرن بعدم باید التماسشون کنی." همانجا می ایستم. آدم ها هنوز از پله ها بالا می روند و این غول آهنی یکی یکی و سر صبر می بلعدشان. جلوتر می روم. صورتم را می چسبانم روی شیشه سرد. هواپیما که بلند  می شود شیشه ها و من می لرزیم. بعد از صعودش، شیشه ها سر جایشان می مانند من اما فرو می ریزم. کاش می شد سرش داد زد آهای آن عصرهای پاییزی که در کافه ها می خندیدیم را کجا می بری؟ 



موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۲۴
padme

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی