The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

کوکورو خرگوش سفید من

سه شنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۷:۵۰ ب.ظ


- درو باز کن ببینم چی شده!
- نمی‌خوام.
- کی اذیتت کرده؟
- همه ی همه.
- بیا درو باز کن حرف بزنیم.
- نمی‌خوام تو همش دعوا می‌کنی.
- قول میدم دعوا نکنم.
چهار سالش است و با هم کنار نمی‌آییم. در را باز می‌کند و می‌نشیند توی بغلم. اشک هایش را که پاک می‌کنم می‌گوید:
- بازی هم می‌کنیم؟
- نه من کار دارم.
می‌رود توی اتاقش، در را می‌بندد و من به این فکر می‌کنم که چرا انقدر دنیاهایمان از هم دور است.

...

بعد مدت‌ها آلبوم را از بالای کمد بیرون می‌کشم. باید چند تا از عکس‌های بچگی‌ام را برای دوستم پیدا کنم. غرق عکس‌ها می‌شوم. باور نمی‌کنم خودم باشم. انگار عکس‌ها فقط می‌خواهند اثبات کنند من هم زمانی بچه بوده‌ام. بوده‌ام؟ در یکی از عکس‌ها بچه‌ها می‌دوند من یک گوشه ایستاده‌ام. در دیگری برای بچه‌ها قاصدک می‌آورم تا فوت کنند. در چندتا هم عروسک‌ها را خوابانده‌ام کنارم یا بغلشان کرده‌ام. یکیشان را می‌گذارم روی پروفایل تا یادم بندازد این غریبه آشنا را که به جای من در عکس ها لبخند می‌زند.
...

از روزی که عکس را آپلود می‌کنم دوستان دور و نزدیکم پیام می‌دهند و هر کدام یک جور از بچه توی عکس تعریف می‌کنند. پنجره را باز می‌کنم و روی تخت دراز می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم و خودم را می‌بینم بالای پرتگاهی ایستاده و به دریای زیرپایش می‌نگرد. این خودم را می‌شناسم. من هستم. من این روزهایم. غریبه توی عکس یک جاییست آن پایین. خودم را پرت می‌کنم توی آب. می‌خورم به سنگ ها. زخمی می‌شوم. روزهایی که پنهانشان کرده‌ام. یادهایی که غرق شده‌اند با من برخورد می‌کنند. می‌خواهم چشم‌هایم را باز کنم اما هنوز مانده، غریبه آن پایین است. جایی که رنگ آبی دریا جای خودش را به تاریکی مطلق می‌دهد. سکوت است. کسی اشک نمی‌ریزد پس دریا هم تمام می‌شود. می‌افتم کف زمین. زیرزمین یک خانه قدیمی. بلند می‌شوم. نور کمی از پنجره می‌تابد و چشمم را می‌زند. دستم را جلوی چشمم می‌گیرم و اطراف را نگاه می‌کنم.  همه چیز زنگ زده. همه جا را خاک گرفته. یک دوچرخه آبی افتاده یک گوشه. برایم آشناست. چرخش همیشه خدا پنچر بود. می‌آیم دوچرخه را بلند کنم که خشکم می‌زند. غریبه همانجا نشسته. دختری هفت هشت ساله با موهای مشکی و تی شرت سفیدی که به تنش زار می‌زند. موهایش ریخته توی چشم‌هایش. هیچ وقت آنقدر بلند نشدند که پشت گوشش بروند. نشسته است و تکیه داده به دیوار. می‌خواهم بپرسم اینجا چه می‌کند. چیزی نمی‌گویم. او هم چیزی نمی‌گوید. نه غمگین است نه خوشحال. نشسته است آنجا و سالهاست به من می‌نگرد. به من که هر دفعه کنارش می‌زنم. نه از دستم ناراحت است نه راضی. فقط منتظر است. بیشتر از این سنگینی نگاهش را تاب نمی‌آورم. بیدار می شوم. فردا باید ملاقاتمان را تعریف کنم.

...

برایش همه را تعریف می‌کنم.
- دفعه بعد که اومدی سه تا نقاشی برام بکش.
- نقاشی؟
- آره از هر هفت سال یه نقاشی.
- من بلد نیستم با چی باید بکشم.
- با هر چی. چقد سخت می‌گیری. سه تا نقاشی می‌خوام.

...

مدادرنگی‌های مامان را قرض می‌گیرم چند تا کاغذ آچار از ته کمد پیدا می‌کنم. می‌نشینیم روی زمین. هیجان‌زده است. مدادش را انتخاب می‌کند و بی هیچ فکری شروع به کشیدن می‌کند. خیره می‌شوم به سفیدی کاغذ. من و غریبه مانده‌ایم و فکر می‌کنیم چرا نمی‌توانیم مثل او باشیم. شروع می‌کنم به کشیدن گندم‌های پایین صفحه. صدایش را می‌شنوم یواش یواش از کنار دیوار خودش را می‌کشد بالای سرم. روی پیراهن سفیدش گرد خاکی رنگی نشسته. به نقاشی کشیدنم نگاه می‌کند. دوست دارد مداد‌ها را از من بگیرد ولی رویش نمی‌شود. همانجا می‌نشیند کنارم. وقتی می‌خواهم خودم را روی تاب بکشم از بین رنگ‌ها، آبی را برمی‌دارد و به دستم می‌دهد. با تعجب نگاهش می‌کنم. می‌گوید:«آخه قشنگ تره.» چیزی نمی‌گویم تصمیم گرفتم تا تمام شدن نقاشی‌ها هیچ کدام را تفسیر نکنم. کارم که تمام می‌شود می‌گوید:«اینجا هم ماه بکشیم.» می‌گویم:«آخه الان آفتاب کشیدیم.» سرش را می‌اندازد پایین و نجوا می‌کند:«ستاره های شب قشنگ ترن.» ستاره‌ها را می‌دهم خودش بکشد اما به شرطی که از خط بیرون نزند.

...

اول از همه نقاشی ها را می دهم دستش.
-چه خبره؟!
-چی؟
- اینا! چرا با خط کش!
- خب می‌خواستم صاف باشن.
- بچه کو پس؟
- نقاشی کشید دیگه.
- یعنی چی. اسمشو گذاشتی نقاشی بعد خودت مدادو گرفتی دستت؟
- نمی‌فهمم.
- ببین این خطا رو. بچه هه می خواد دوچرخه سواری کنه. بادبادک هوا کنه.
- بادبادک؟ بادبادکم کجا بود. اونو کشیدم قشنگ بشه.
- حرف گوش کن! میری سه تا دیگه می‌کشی. مدادم میدی بهش.
- چی بکشیم؟
- هرچی. رنگارو قاطی کن اصن.

 از در که می‌خواهم بیرون بروم صدایم می‌زند:«راستی اگه واقعا 15 ساله نقاشی نکشیدی. استعدادت خوبه برو دنبالش.»
...

روزها، من و بچه‌ای که دیگر غریبه نیست با بچه چهار ساله‌ای که منتظر یک ماجراجویی جدید است همراه می‌شویم.
شب‌ها، پادمه کوچک خرگوش سفیدمان را که اسمش را گذاشته‌ایم کوکورو* در آغوش می‌گیرد.

*به ژاپنی می شود قلب.
پ.ن: این همون پستی بود که می خواستم بنویسم اما هر دفعه پشیمون می شدم.
پ.پ.ن: ماجراهای من و پادمه کوچولو همچنان ادامه دارد. سعی می کنم بیشتر در موردش بنویسم.

نظرات (۳)

۲۲ شهریور ۹۶ ، ۰۶:۳۶ 🌸🌸 سَـمَـــر 🌸🌸
خیلی خوب بود، این مدل نوشتن رو کلا خیلی دوست دارم ، کاش منم میتونستم بنویسم :d
💙
پاسخ:
قربونت:*
والا منم بلد نیستم صرفن اداشو درمیارم:))
حالا آخر متن که رسبدم دارم ماجراهای من و پدمه بزرگ شده رو تعریف میکنم. برعکسشو. از نگاه اون بیشتر...
پاسخ:
آره اینجوری هم هس. ولی هنوز انقد به زبون نیومده. فعلا دارم کار می کنم روش.
خوشم میاد که کودک درون انقدر زنده باشه 
ولی واسه خودم صدق نمیکنه 
پاسخ:
پیدا میشه. باید دنبالش گشت.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی