The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

زه زه آیا می توانیم خورشید را بیدار کنیم؟

سه شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۴۱ ب.ظ

زه زه عزیزم! سلام.

با دست های لرزان از هیجان برایت می نویسم. برایت از خورشید می نویسم. امروز وقتی قرار شد راه بیفتیم باورم نمی شد. زنگ زدم به همه آدم ها. زنگ زدم و قبل از اینکه بردارند قطع کردم. هر کدام سه بوق. مامان  برداشت. بدون سلام، همه اش را یک نفس گفتم. سکوت و ادامه دادم: برم؟ اینجا باید بیدار می شدم قانون همیشگی اش همین است. اما نشدم. گفت برو. جوری که انگار خیلی معمولی است. انگار که بگوید برای این زنگ زدی؟

 رفتم.سوار مترو شدم. دوستم می گفت از تنهایی سوار مترو شدن بدش می آید. من شیفته مترو بودم.  از اول تا آخر مثل یک آیین مذهبی دنبالش می کنم. مترو همیشه جادو کرده. مرا به جاهایی برده که  هیچ وقت نمی دیدمشان. مترو را دوست دارم همانقدر که توکیو را. حالا هم می شد بیدار شوم. امکانش بود. تقریبا همیشه همینطور است. کاری را تمام می کنم بعد بیدار می شوم. برای همین توی مترو خیالم راحت بود. اما رویا ادامه داشت. 

توی خیابان ها به دنبال آدرس می گشتیم. بیدار نشدم. پیدا کردیم. بیدار نشدم. همان تابلوی لعنتی آبی را دیدیم. بیدار نشدم. پله ها را که بالا می رفتیم، زه زه، خورشید تابیدن گرفت. من برگشته بودم. شش سال گذشته بود. همه را یادم رفته بود الا تبلیغات روی پله ها. همیشه زمین را بیشتر از در و دیوارها یادم می ماند. عادتم همین است. سرم را می اندازم پایین و می روم. مامان همیشه تشر می زند سرتو بالا بگیر! 

طبقه دوم که رسیدیم هنوز خبری از بیداری نبود. داخل رفتیم. بعد از شش سال قیافه کسی را یادم نمی آمد. فایده ای هم نداشت. اسم نوشتم .کارت کشیدم. کتابش را هم خریدم. اینها هیچ کدام تازگی نداشتند. بارها انجامشان داده بودم. اسم. کارت. کتاب. اسم. کارت. کتاب. این چرخه آنقدر ادامه داشت تا مجبور شوم به واقعیت برگردم. این بار انگار شب می خواست روزها طول بکشد. دوستم تقریبا مرا کشان کشان از اتاق بیرون برد و گفت: نوبت بعدیه! راه بیفت! برای من زیاد بود. رویاهای من با اشک تمام می شدند. راه افتادیم. بین راه دری را نشانش دادم و گفتم از بچگی دوست داشتم از آن رد شوم. بسته بود. رسیدیم. سحر را می شد حس کرد. صبح نزدیک بود. 

دوباره پله ها. اینبار اما خاطره ای نداشتند. عقب بودم. خودم را از قصد عقب انداخته بودم. ازینجا به بعد دست رویاهایم هم نمی رسید. صداها را نمی شنیدم فقط وقتی دیدم از اتاق بیرون آمدیم گفتم من که هنوز چیزی نگفتم! دوستم به جای من همه را گفته بود. دوباره که برگشتیم بالا پرسیدم: از دفعه بعد کجا باید بیاییم؟ گفت: آن در کذایی را می شناسید؟ از همان وارد شوید.

 کفش هایم مرا رساندند خانه. کلید را انداختم به در. دیگر داشتم می ترسیدم. در باز شده بود و من هنوز خواب بودم؟ مگر قرار نبود امروز زود بیدار شوم؟ اصلا مگر امتحان نداشتم؟ صبح امتحان داده بودم و یادم نمی آمد. اتفاقات صبح با ظهر و ظهر با بعد از ظهر با هم نمی خواندند. انگار نه انگار همه شان مال یک روز بودند.

زه زه خورشید می تابید. 

زه زه خورشید واقعی می تابید و من باور نمی کردم.

کسی یکی از در های رویا را باز گذاشته بود. صبح رسیده بود و من رویا را زندگی می کردم.  حالا گرد نارنجی اش روی همه چیز را گرفته. ساختمان روبرویی غرق آفتاب است و من مچاله در کنار کتاب ها با خود می خوانم:

روزگاری شام تاریک خزان خوشتر از صبح بهارم می نمود.

نظرات (۲)

دلم میخواد خورشید رو بغل کنم بگم غصه نخور دختر
پاسخ:
چشم:))
اوصیکم به کتاب درخت زیبای من با ترجمه قاسم صنعوی. عالی بود آقا.
در لیست خریدمان، یادداشت شد خانوم
ممنونم
پاسخ:
خواهش:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی