The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

"برای کشتن که حتما لازم نیست انسان هفت تیر بوک جونز را بردارد و تق تق، شلیک کند! من به این طرز کشتن معتقد نیستم. انسان می تواند کسی را در قلبش بکشد. اگر انسان از دوست داشتن کسی دست بردارد، او را در قلب خود کشته است. سر آخر هم که او خودش روزی خواهد مرد”


زه‌زه عزیزم.
خواستم برایت بنویسم. برایت از همه روزهای کودکی‌ام بنویسم. اینکه چقدر شبیه تو بودم. مدیر مدرسه‌ام را که ریاضی درس می‌داد شیفته بودم اما او حتی متوجه غیبت من سرکلاس نمی شد. تمام زنگ تفریح‌ها در دفتر نشریه بودم و وقتی هم با در بسته‌اش مواجه بودم به کتابخانه سرازیر می‌شدم. از حیاط متنفر بودم. از بقیه دخترها. از حرف‌هایشان. دغدغه‌هایشان. صبح‌های زود می‌آمدم می‌نشستم در دفتر نشریه و از تمام باید و نباید های مدرسه فارغ می‌شدم. دیگر لازم نبود سر صف بایستم فقط سر ساعت هشت می‌پریدم توی کلاس‌های مهم. از اینکه مثل بقیه رفتار نمی‌کردم کیف می‌کردم. کلاس‌های بی اهمیت را از سردبیر نامه می‌گرفتم و می‌بردم برای معلم.

چند نفر از بچه های ثابت بودیم.می‌نشستیم کف زمین و می‌نوشتیم. از همه چیز. از دلهره‌ی‌مان برای ترک مدرسه. هر وقت صفحه خداحافظی را برای سال آخری‌ها می نوشتیم از اینکه روزی مجبور باشم آنجا را ترک کنم قلبم فشرده می‌شد.

زه‌زه بعضی روزها هیچ وقت تکرار نمی‌شوند. همان یک بارند. مثل آن روزی که سردبیر آمد سر صف و از تک‌تک بچه‌هایی که در نشریه کمک کرده بودند تقدیر کرد، به غیر از چند نفر که من هم جزوشان بودم. چیزی نمی‌فهمیدم. چشم در چشمش نگاه می‌کردم و می‌دانستم اسم بعدی منم.  نبودم. لیست تمام شد. همه را خواند. آمدند روی سکو و جایزه‌هایشان را گرفتند. من مات مانده بودم. انتظار جایزه نداشتم. جایزه‌ای که می‌خواستم را از لیست کتابخوانی گرفته بودم. جایی که بیشتر از همه به آن تعلق داشتم مرا به رسمیت نمی‌شناخت؟ حتی از آنها که تنها یک بار برای فروش کمک کرده بودند هم کمتر بودم؟ وقتی اهدای جوایز تمام شد و پایین آمدند دیگر نمی خواستم در چشم‌هایش نگاه کنم. میکروفون را دوباره به دست گرفت و با آن صدای مهربانش که مثل نسیم اردیبهشت بود گفت این‌ها همه کسانی بودند که در این چندسال به ما کمک کردند اما کسانی هم هستند که اگر نباشند چرخ نشریه نمی‌چرخد. بعد همه ی ما را به نام خواند. همه ی ما که با وجود تفاوت‌هایمان روزها را کنار هم سر می‌کردیم. خوشحال بودم. از همه چیز خوشحال بودم. کادویم یک سی دی موسیقی بی کلام گیتار بود.

زه‌زه چرا لحظاتی که در آن احساس می کنیم به جای درستی تعلق داریم کم است؟

بعد از آن را به سحتی به یاد می‌آورم آن همه روزهای طلایی گذشتند. روزهای دیگری آمدند. روزهایی طولانی از سکون. از بطالت. آفتاب که زندگی می‌بخشید حالا دیگر رنگ‌باخته و کهنه شده بود. برای آن‌هایی که قبل از آن روال عادی مدرسه را می‌گذراندند اصلا سخت نبود. بزرگترین مجازات این انفعال، خبر داشتن از حقیقت و عمل کردن برخلاف آن بود. شده بودم مرده متحرکی که فرق روزها را نمی‌داند. ماه‌ها را عوض می‌کند و از هر بهانه‌ای برای فرار از المپیاد ریاضی استفاده می‌کند. انگار کسی حق نداشت در روند تکرار روزها دخالت کند. چطور از آن روزها به اینجا رسیده بودم؟ امید. دیگر امیدی نمانده بود. به هر دری زدم برای احیای نشریه در مدرسه جدید. حاصلش شد یک شماره که رفت برای آموزش و پرورش و افتخاری برای دبیر ادبیاتی که هر بار می‌خواستم دوستش داشته باشم با چرخ کردن ابیات به چند خط نوشته تهوع آور برای امتحان پایان سال انزجارم را چند برابر می کرد.

زه زه وقتی شروع به نوشتن کردم فکر نمی کردم چیز زیادی یادم بیاید. اما حالا دلم می خواهد فرصتی باشد تا باز هم برایت بنویسم. برای تو که خود من هستی.پر از اندوه پر از خاطراتی که خاک شده اند و خورشیدی که نمی دانی چطور بیدارش کنی.

پ.ن: کاش درخت زیبای من اثر ژوزه مائورو ده واسکونسلوس را از دست ندهید. اثری که بیست سال برایش فکر شد، در دوازده روز نوشته شد و بر آب های آمازون افزود.
پ.پ.ن: زه‌زه پسربچه‌ی شیطان اما اندوهگین این کتاب بود.
پ.پ.پ.ن: بعدش این می چسبد با ترجمه.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۶/۰۲/۲۸
padme

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی