The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

گوزن سفید

جمعه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶ ب.ظ

بعضی شب‌ها کتابی برایم می‌آورد و می‌خواست بقیه‌اش را برایش بخوانم. می‌گفتم:«اینو که تا آخر خوندی!» می‌گفت:«تو ادامه‌اش رو برام بگو» و داستان بعد از جلد هم ادامه داشت. دلش نمیامد کسی بی‌قصه بماند. می‌خواست سرگذشت همه‌ی شخصیت‌ها را بداند همین می‌شد که از دل یک قصه، قصه دیگری جوانه می‌زد.

برایش از جنگل های ابری می‌گفتم. از دره‌ی مه که هیچ حیوانی از آن زنده برنگشته بود. شبی دوان آمد و مرا از خواب بیدار کرد. همانطور که نفس‌نفس می‌زد و قطره‌های عرق روی پیشانی‌اش برق می‌زدند گفت:«گوزن سفید! گوزن سفید رو بفرست دره ی مه. اون می تونه همه رو برگردونه. اسپیندای پیر نشونش رو تایید کرده.» اسپیندا خرگوش پیری بود که چند شب پیش ماجرای رسیدنش به کوه خرد را گفته بودم. حالا خوابش را دیده بود که حیوانات جنگل را جمع کرده و با دست‌های لرزانش گوزن نابینایی را نشان داده و گفته بود:«او ناجی ماست.» بعد هم از خواب پریده و آمده بود سراغ من. همانطور که جایش را کنارم باز می‌کرد گفت:«ولی چرا اون؟ اون حتی نمی‌تونه جلوی پاش رو ببینه. سوکه سردسته جغد ها مگر نبود؟ بهتر از همه راه رو تشخیص می داد...»

دست گذاشتم روی پیشانی‌اش. تب داشت و می‌سوخت. پسرکم انگار  قبل از اینکه بتوانم کاری کنم سوار بر گوزن سفید سفرش را  آغاز کرده بود. از اینجا به بعد من فقط روایتگر داستان بودم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی