The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...


جا پای قدم هایش

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ب.ظ


درد افتاده بود روی کولم. بچه ها را که خواباندم نشستم روی زمین آشپزخانه.هی خودم را تکان دادم مگر پایین بیاید. نیامد. دست هایش را سفت حلقه کرده بود دور گردنم. هرچقدر تلاش می کردم حواسش را پرت کنم حلقه را تنگ تر می کرد. انقدر کلنجار رفتم که چشم هایم سیاهی رفت. رمق های اخرم بود که صدای تق تق خوردنش به شیشه را شنیدم. دیده بود دوام نمی آورم آمده بود کمک. پنجره را باز کردم نسیم پیچید میان موهایم. اشک در چشمانم حلقه زد صدایش را که شنیدم اما پایین نریخت. کسی انگار قبل از سقوطشان آنها را از صورتم پاک می کرد.

کسی انگار آن دور ها مرا به نام می خواند. کسی قطره قطره بر شانه هایم می بارید و نجوا کنان می گفت:«می دانم سخت است. برمی گردی یک روزی...

کسی انگار آن دورها...


پ.ن: می گفت جا پای تمام قدم هایم گذاشته است. این کار را انقدر با دقت انجام داده بود انگار تمام رسالتش همین بوده.

 لبخند زد. عقب را که نگاه کردم جا پای قدم هایش پر بود از نیلوفر.

نظرات (۱)

به سبکی نسیمی که از شرق می وزد و اون فرفره و این متن و این قالب و ...
میدونین وقتی میام وبلاگتون چیزی شبیه آب طالبی بستنی یا فالوده یزدی میمونه که وقتی داری ازش استفاده میکنی خنکی باحالی ته دلت حس میکنی و وقتی تموم میشه دوباره هوسشون میکنی :)
پاسخ:
لطف دارین:دی
دلم فالوده یزدی خواست:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی