The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

بی قصد بر در زد...

دوشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۰۵ ب.ظ


مدام تکرار می‌شود. بی وقفه. کسی زیر گوشم کلمه‌ای را نجوا می‌کند. سر کلاس تاریخ تحلیلی، استاد از فرزندان پیامبر می‌گوید، من گوش می‌دهم، یعنی گوش می‌دادم. صدای استاد یکنواخت است و من شب قبل کم خوابیده‌ام. چشمانم روی هم می‌افتند. تمرین‌های نمونه‌گیری که صبح حل کرده‌ام، جلوی چشمانم رژه می‌روند. کسر‌ها در هم ضرب و کم می‌شوند. در آخر، وقتی دارم به جواب آخر می‌رسم، کسی زیر گوشم نجوا می‌کند. از جا می‌پرم استاد می‌گوید: «رقیه هنگام نماز به سمت پیامبر می‌دوید و او همانطور که نماز می‌خواند او را در آغوش می‌کشید.» با خودم می‌گویم چقدر شبیه حنا و مامان. صدایی از دور می‌آید خیلی دور.

به سمت بی‌آر‌تی‌ها که می‌روم یکی از دستکش هایم را با دندانم از دستم بیرون می‌کشم و سرچ می‌کنم "بی قصد بر در زد مقالات شمس" سه خطی که دیشب مامان برایم خواند را پیدا می‌کنم و از صفحه گوشی عکس می‌گیرم. باد سردی می‌وزد. همین چند لحظه ای که دستکشم را درآوردم دستم از سرما گزگز می‌کند. دستکشم را دستم می‌کنم. کسی در هندزفری هایم می گرید:«اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد/ گنه بخت پریشان و دست کوته ماست» قید اتوبوس را می‌زنم و پیاده راه می‌افتم سمت پارک‌وی.

بعد از شام نشسته ایم دور میز. هر کسی سرش به کاری گرم است. مامان تند‌تند از این می‌گوید که چقدر خسته است و کاش کسی پیدا شود ظرف‌ها را بشورد. گوشی‌ام را گرفته‌ام دستم تا در موقعیت مناسب فرار کنم. تلگرام را باز می‌کنم و عکس را برایش می‌فرستم زیرش می‌نویسم:
«از دیشب که اینو خوندم یکی هی تو مغزم تکرار می‌کنه:
بی قصد بر در زد
بی قصد!»
ده دقیقه بعد پیامم را می‌بیند:
- وای. وای. مال کجاس؟
-مقالات شمس تبریزی

گوشی توی دستم است که شروع می‌کند به زنگ زدن. می‌روم توی اتاق می‌گویم: سلام جان دل.
- سلام نیکو! این یعنی چی؟ بی قصد؟
- دقیق نمی‌دونم شاید یعنی اون که وسیله بوده حواسش نبوده یا نمی‌خواسته! باید از مامان بپرسم.
- میشه بپرسی؟
- حتما...

می‌دوم توی آشپزخانه به مامان می‌گویم:«اگه بگی منظورش از بی قصد چیه ظرفا رو می‌شورم.»
بعد همانطور که مامان توضیح می‌دهد برایش می‌ینویسم:
«بی قصد یعنی انتخابت نکرده بوده برای این کار
فرصت نبوده مخصوص برای تو
برای همه این کارو می‌کنه
چون می‌گه نفخات رحمت هر آن در وزشه
مثل باد
تا چه کسی اون رو درک کنه
چه کسی اون باد رو حس کنه
باد ها مبشران صبحند»

می‌نویسد چه قشنگ.

ظرف‌ها را که می‌شویم با خودم فکر می‌کنم چه خوب است که فرق نگذاشته است بینمان. چه خوب که همه‌مان را دوست دارد. چه ترسناک که کم و زیادش را داده دست خودمان. با خودم فکر می کنم چه قشنگ.

 

 

نظرات (۲)

چه قشنگ :)
۳۰ آذر ۹۵ ، ۱۹:۴۸ فیلو سوفیا
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی