The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

deep deep down you are the fabric of existence itself

شنبه, ۲۰ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۱۱ ق.ظ



نشسته ام و به پهنای صورتم اشک می ریزم. به کوچکی ام. به این که ضعیف خلقم کرده ای. از اینکه دیگر دلم نمی آید آرزو کنم. دلم گرفته است از خودم. فهمیده ام همه ی این درجا زدن ها چه فاجعه ای را به همراه آورده اند. نرسیدن. بزرگترین ترس من نرسیدن است. هیچ وقت نرسیدن. از دست دادن تک تک آدمهایی که با تکه هایی از قلبم دوستشان دارم. بزرگترین شکنجه عالم اینست که بفهمی چه کسانی روح بزرگی دارند اما به خاطر حقارت روحت نتوانی دستی دراز کنی نتوانی شیشه را بشکنی و نتوانی آن ها را متوجه خودت کنی. رفته اند، همه آنهایی که من با تمام قلبم دوستشان داشته ام را یکی یکی با اشتباهاتم خفه کرده ام. می فهمی چقدر دردناکه ادم بفهمه بعد از این همه مدت مشکل خودش بوده؟
یعنی همه ی اون گریه های از ته دل  دلیلش خودم بودم. همه ی این دردها، تفاوت ها، نرسیدن ها، همه و همه دلیلش خودم بودم. خودم گلوی خودم را فشار می دادم.باورم نمی شود.
<

نظرات (۳)

ارمیا یه فضا عجیبی داشت...آدم احساس میکرد داره اتفاق میفته!!به یه شهودی هم لابه لاش میرسه:) بعدش بی وتن امیرخانی ررو بهت توصیه میکنم...
درست میگی...خودمونیم که بیشتر داریم گلوی خودمون رو فشار میدیم:(
پاسخ:
به شدت دوسش داشتم ارمیا رو. اتفاقن می خواستم برم سراغ بقیه کتابای امیرخانی نمی دونستم از کدوم شروع کنم مرسی:دی
مقصر اصلی بودن از یه جهاتی هم خوبه حداقلش اینکه هر لحظه که خواستیم می تونیم از نو شروع کنیم.
کدوم کتاب
پاسخ:
ارمیا از رضا امیرخانی:)
((:چه حسی،،،منم خیلی وقتا شبا تا صبح ب پهنای صورت اشک ریختم،،،(: ازنوشروع کردن
پاسخ:
گفتم که مطمئنم:دی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی