The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

آینده در امتداد گذشته

جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۳۲ ب.ظ



شما روی آب زندگی می کنید هر روز با لبخندی بر لب به همسایه تان سلام می کنید و برای خودتان قهوه می ریزید. سپس درست مثل هر روز چوب ماهیگیری به دست راهی اسکله می شوید. روزهای آفتابی را بی هیچ مشکلی ماهی می گیرید و چرت می زنید و خبری از چیزهایی که به دور از چشم همه به آب ریختید نیست. روی آب که زندگی کنید همه ی روز ها مثل یکدیگرند و آینده در امتداد گذشته پیش می رود. درست طبق برنامه...


پ.ن.1: اولین بار که می تونم بیشتر از یه پاراگراف داستان رو ادامه بدم.

پ.ن.2: پیشنهاد می کنم بعد از خوندنش اینجا رو بخونین.

پ.ن.3: ادامه مطلب.


روزی از این روزهای آفتابی درون قایق کوچکتان منتظر فریب خوردن یک ماهی احمق دیگر هستید، چشمانتان تازه سنگین شده است و همانطور که آرام آرام هوشیاریتان را از دست می دهید به خواب می روید. بوی باران را احساس می کنید. قطرات آب نه از آسمان بلکه از دل دریا بر شما می ریزند. به آسمان سقوط می کنید. همه ی آنهایی که در دریا غرق کرده بودید در اطراف خود معلق می بینید، شانه ای جیبی، مدال های افتخار و عکسی قدیمی که هر چه دست دراز می کنید نمی توانید آن را بگیرید تا اینکه با صدای بلندی به آسمان می خورید، چشمانتان را باز می کنید و جوانا را می بینید. صاحب شانه ی جیبی نشسته است روی صندلی و همانطور که کتابش را می بندد، می  گوید: «قهوه می خوری؟»
با احتیاط از روی آسمان بلند می شوید و دست و پاهایتان را امتحان می کنید. بدون اینکه پایین را نگاه کنید خود را روی آسمان می کشید و روی صندلی کنار شومینه می نشینید. جوانا!
- جوانا عزیزم اینجا چه خبره؟
- خبر؟ هیچی عزیزم فکر کردم شاید دلت قهوه بخواد. بیرونو دیدی؟ بارون قشنگی میباره.
- نه منظورم این... اینجاس. من چجوری اینجام؟ و تو...
- باید مرده باشم نه؟
- نکنه منم؟
- عزیزم این فقط یه رویاس. یه راه نرفته که تو انتخاب نکردی. ما شانش اینو داریم که ببینیم اگه جور دیگه ای تصمیم گرفته بودی آینده چطور رقم می خورد.
- پس الان در آینده ایم؟
- در گذشته ای که می تونست وجود داشته باشه.
جوانا با گفتن این حرف دستش را روی دستتان می گذارد و لبخند می زند، لبخند، چهره اش را با آن موهای خرمایی بلند که همیشه آرزوی بافتنشان را داشتید، روشن می کند.
- می خوام موهاتو ببافم.
- حتما!
شانه ی جیبی را برمی دارید و شروع می کنید به بافتن. چند بار خواب این صحنه را دیده بودید؟
اشک ها دیدتان را تار کرده و با خنده می گویید:

- موهات هنوز همون بو رو دارن. چقدر اینجا می مونیم؟
- زیاد طول نمی کشه، عزیز من. انقدر اینجا می مونیم تا یادت بیاد چرا زندگی روی آب رو به من ترجیح دادی.
هر چه فکر می کنید چیزی یادتان نمی آید، گاهی حتی باور می کردید برای تمام عمرتان یک ماهیگیر ساده بوده اید. جوانا برمی گردد و نگاهتان می کند. نگاهش مانند شمعیست که امیدوارست با آخرین سوسوهایش نیز خاطره ای را روشن کند. چرا باید چنین زنی را به چند ماهی فروخته باشید؟
- این عکس رو یادته؟
عکسی قدیمی به دستتان می دهد. شما و جوانا به دوربین لبخند می زنید. لباس عجیبی به تن دارید و پشت سرتان هواپیماهای غول پیکری دیده می شوند.
- می دونی اینجا کجاس؟
- کلرادو اسپرینگز؟
شما این را می گویید بدون آنکه بدانید کلرادو اسگرینگز کجاست یا شما آنجا چه می کنید. جوانا می گوید: «این آخرین عکسیه که با هم گرفتیم ولی برای الان بسه ساندویچ مورد علاقه اتو درست کردم.»
بعد از خوردن شام به خواب می روید. در خواب صدای هواپیماها از همه جا به گوش می رسد. شما از یکی از آنها پیاده می شوید و مردی را می بینید که اسمتان را صدا می زند و می گوید ژنرال اوزال اینت از کلرادو اسپرینگز تماس گرفته، می خواهد ساعت نه صبح فردا در دفترش باشید. مرد می گوید:« لباستو بیار، برنمی گردی.» همین لحظه از خواب می پرید. جوانا میز صبحانه را چیده و به رادیو گوش می دهد. از او می پرسید:«تو کسی به اسم ژنرال اوزال اینت می شناسی؟»
- خب پس بالاخره یه چیزایی داره یادت میاد. زیاد نمیشناسمش فقط همون روزی که اون عکسو گرفتیم دیدمش.
- من خلبان بودم درسته؟ منظورم قبل از اینکه ماهیگیری کنم.
- چه جورم! تو بهترین خلبان نیروی هوایی آمریکا بودی.
چرا باید بهترین خلبان نیروی هوایی یک دفعه کارش را رها کند و برود سراغ یکی از کسل کننده ترین شغل های دنیا؟ از سوال های بی جوابتان خسته می شوید، تصمیم می گیرید بی خیال افکارتان شوید. چند روز آینده در آرامشی رویایی می گذرد. با جوانا به پیک نیک می روید، دریا زیر پایتان پیداست. برایش "زمین انسان ها" را می خوانید و با سطر سطر کتاب اگزوپری روز های پرواز را به یاد می آورید. روزی که به پدرتان  گفتید می خواهید به نیروی هوایی ارتش بپیوندید. خلبان جوانی که رویای پیروزی در جنگ را در سر داشت. پدرتان گفته بود:« خب من فرستادمت مدرسه، برات ماشین خریدم، پول دادم که با دخترها بچرخی، از اینجا به بعد دیگر خودت هستی و خودت! اگر می خوای خودتو بکشی، بفرما! برای من اهمیتی نداره.» و مادرتان بلافاصله با صدای آرام گفته بود:« پل اگر می خوای خلبان باشی باید صحیح و سالم باشی.»
پدرتان هرگز در پرواز از شما حمایت نکرد. او از هواپیما و موتور سیکلت متنفر بود. بیشتر دلش می خواست پزشک شوید. همه چیز را به وضوح به یاد می آورید. تمام روزهای کودکی و جوانیتان را تا پایگاه کلرادو اسپرینگز.
- پل؟ پل، چیزی نیست عزیزم فقط داشتی خواب می دیدی.
- بعد از اون روز چه اتفاقی افتاد؟ بعد از کلرادو اسپرینگز لعنتی.
- اون آخرین باری بود که دیدمت. منو بوسیدی و گفتی به زودی برمیگردی.
شب را خوب نمی خوابید، سرتان پر از صداست، صداهایی که گوینده شان مشخص نیست.
«کسی نیست که بتونه بهت بگه باید چکار کنی، چون هیچ کس نمی دونه. اگر کمکی از دستمون برمیاد بگو.»
«پل، مواظب باش چطور وظیفه ات رو انجام میدی اگه موفق بشی شاید تبدیل به یه قهرمان بشی ولی اگه نشی کارت به زندان می کشه.»
«نمی تونید مستقیم پیش برید، وقتی بمب منفجر بشه، شما درست آن بالا هستید و هیچ کس نمی فهمه شماها اون بالایید.»
سوار بر هواپیمایتان هستید، جسمی چند هزار پوندی از جلوی هواپیما خارج می شود و هواپیما تلو تلو می خورد، سخت مشغول گردش هواپیما می شوید که موج ضربه‌ای به سمتتان می‌آید و تیرانداز بخش دم هواپیما فریاد می زند: «به این سمت میاد!» و همان لحظه‌ای که این را می گوید، ضربه‌ای به هواپیما می خورد. بمب منفجر می شود و در آن انفجار عظیم دوزخ را به چشم خودتان می بینید. تمام شهر در چند هزارم ثانیه ناپدید می شود.

خیس عرق از خواب می پرید، همه ی قطعات پازل سر جای خود قرار گرفته اند. شما سرهنگ پل تیبت هستید، کسی که بعد از پرتاب بمب اتمی هیروشیما ناپدید شد. همه ی اینها فراموشتان شده بود یا فراموش کرده بودید؟ برای نجات از پیروزی تان به اسکله فرار کرده بودید؟
جوانا را صدا می زنید. دلیلش را فهمیده اید. رویای پیروزی انقدر درگیرتان  کرده بود که هیچگاه فرصت نکرده بودید موهایش را ببافید.
- جوانا! جوانا عزیزم!
از بیرون صدای باران می آید. به دنبال جوانا از خانه بیرون می دوید. قطرات باران از آسمان به عمق دریا فرو می ریزند. زیر پایتان خالی می شود و سقوط می کنید به اعماق دریا.
با صدای زنگ از خواب می پرید، برگشته اید به زندگی. با بی میلی ماهی را از آب بیرون می کشید و جان دادنش را بر کف قایق تماشا می کنید. شما قاتل یک شهر هستید، یک ماهی هم رویش! این بدترین راه برای پیروز شدن در جنگ بود. روزنامه ها پروازتان را بهترین راه برای پایان دادن به جنگ می دانستند اما شما به اینجا آمدید و و دوری پایان ناپذیر از ماهی گرفتن را آغاز کردید. ماهی، دیگر نفس های آخرش را می کشد. خم می شوید و برش می دارید. ماهی و خودتان را به دریا پرت می کنید.

با روزهایی که دور از چشم خودتان به آب ریختید غرق می شوید.  

نظرات (۱)

رویای پیروزی انقدر درگیرتان  کرده بود که هیچگاه فرصت نکرده بودید موهایش را ببافید.
:(

پاسخ:
ممنون که خوندیش:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی