The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

شهری با شکوفه های گیلاس

دوشنبه, ۴ مرداد ۱۳۹۵، ۰۸:۵۶ ب.ظ
 

شنبه ها بعد از ظهر، در راه بازگشت به خانه، برای هاچیرو دونات می خرم. مدرسه که تعطیل می شود، دوان دوان خودش را به من می رساند و قبل از هر حرفی یادآوری می کند امروز شنبه است و تا وقتی به کافه می رسیم، کوله اش را به نشانه تشکر خودش می آورد. هاچیرو و مادرش تنها دلیل من برای ماندن در این شهر هستند.
امروز وقتی دوناتش را به دستش می دادم، برای چند لحظه خیره مانده بود به آن و چیزی نمی گفت. پرسیدم: «چیزی شده؟» بی آنکه نگاهش را بردارد، پرسید: «شهر تو هم الان بهاره؟»
- آره. درخت های گیلاس الان دیگه باید شکوفه داده باشن. اگه الان بری به پارک یادمان صلح همه ی درخت ها صورتی شدن.
بی مقدمه برگشت و در چشمهایم نگاه کرد، انگار می خواست از چیزی مطمئن شود.
- مامان میگه اگه پسر کوچیک نیومده بود تو هم یه پسر داشتی که امسال می رفت کلاس هفتم. پسر کوچیک چطوری اومد؟
- خیلی راحت، شعبده باز گفت آبراکادابرا و شهر ناپدید شد.

پ.ن.1: پسر کوچیک نام بمب اتمی بود که آمریکا بر هیروشیما انداخت.
پ.ن.2: اگر مثل من از این ماجرا هیچ چیز نمی دونین پیشنهادم اینکه اول باران سیاه از ماسوجی ایبوسه بعد هم هنرمندی از جهان شناور از کازوئو ایشی‌گورو رو بخونید.
پ.ن.3: عمری بود نظرم رو در مورد این دو تا کتاب میگم:دی
پ.ن.4: تنها چیزی که از شهر باقی ماند ساختمان تالار ترویج صنعتی استانی هیروشیما بود که انفجار، بالای گنبد این بنا رخ می‌دهد و به خاطر قرار گرفتن در کانون مرکزی انفجار، کاملاً ویران نشد.

نظرات (۱)

۰۵ مرداد ۹۵ ، ۱۴:۴۵ داداش مهدی
این واقعه‌ها،سوای سهمگین بودنشون... حس پر قصه‌ای به آدم میدن...چقدر قصه و شخصیت در یک آن،نیست شدند...
پاسخ:
دقیقا... حذف شدن این همه شخصیت از داستان نویسنده ها رو مجبور کرد کتاب جنگ رو تموم کنن.
ادبیات جنگ ولی همچنان ادامه داره...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی