The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

چرا بعضی آدمها نمی توانند بدون وابستگی به دیگران زندگی کنند؟ چه شده است آنها را که اندیشه ای از خود ندارند؟چرا قلب هاشان خالی می شود از هرگونه حس زندگی؟ هر آدمی مگر نباید قبل از عاشق دیگری شدن عاشق خود باشد؟

- به چه فکر می کنی در این بعدازظهر پاییزی؟

- می دانی جان دلم؟ فکر می کنم اگر آن دخترک وابسته خودش دلش می خواست آدمی می شد برای خودش و سری در سرها در می آورد. بیچاره هیچ وقت نشد از موسیقی دلخواهش لذت ببرد یا بنشیند تنها برای دل خودش فیلمی تماشا کند. ضبط صوت بودن در تمام عمر شاید غم انگیز ترین و بی رحمانه ترین کار دنیاست، می دانی؟

- هیچ وقت دلم نمی خواد جای یه ضبط صوت باشم.

***

داستایوسکی جان خواهشا رو در بایستی نکن جایی اگر نداشتی برای نوشتن، بیا و تایم های خالی ات را بگو، بگذارمت اینجا بلیط بفروشی. کمِ کم یک رمان از تویش در می آید که! اینجا تا دلت بخواهد ایده هست.


دانشجوهای جدیدالورود تنها یک فرق با کهنه کار ها دارند. آنها هنوز روح پیر روبروی سلف و پیرزن خبرچین علوم را نمی شناسند.

من اما با پیر درخت سلف دوست شده ام. او ساعات زیادی را نظاره گر دختر منتظر بود. می پرسید منتظر چه؟ منتظر همه چیز!


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی