The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

تنها در کانون

سه شنبه, ۷ مهر ۱۳۹۴، ۰۸:۲۴ ب.ظ

من راستش خودم هم نمی دانم چطور سر از اینجا در آوردم، مهم اینست که حالا تنها در کانون نشسته ام.قبل تر ها فکر نمی کردم چهارشنبه ها می توانند انقدر هیجان انگیز باشند. درست مثل یک تخم مرغ شانسی که آخر هر هفته بازش کنی و ندانی این دفعه قرار است چطور شگفت زده ات کند.

بگذریم...در کانون نشسته ام، تنها. تناقض عجیبیست این تنها نشستن در کانون! نگاهی به اطرافم می اندازم، اینجا پر است از وسایلی که کوچکترین ارتباطی با هم ندارند. یک پالتوی مشکی مردانه و کراوات سفیدی روی جالباسی جا خوش کرده اند. خرس عروسکی چرکی را نشانده اند روی دو آجر تا ترک های دیوار را بشمارد و یک مبل کهنه که روکش چرمی اش پاره شده کانون را تشکیل می دهند.


ماه_ها_بعد_نوشت: پیرمرد پیری که گذر جوانان بسیاری به خود دیده. زمانی این پیرمرد را بسیار دوست داشتم.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی