The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

The petals of my memories

چشم‌ها شکل شهر را مشخص می‌کنند...

انگار می دوم.

دوشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۳، ۰۲:۰۴ ب.ظ

اواخر تابستان است.یک تابستان کاملا متفاوت...تابستانی تقریبا در خلاءای ساختگی...

به تازگی کتاب "از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم" نوشته هاروکی موراکامی را شروع کرده ام. این کتاب به سان هدیه ای الهی بود بر سر تمام وقت هایی که می مردند و مانند خرگوشی مرا به سرزمین عجایب می کشاندند.بعد از مدتها امروز کمی شنا کردم. مثل روز روشن بود که بدنم اصلا آمادگی این کار را ندارد اما به طرز عجیبی هم به ادامه کار میل داشت. بهترین قسمت اش تلاش کردن بود، دقیقا همان کاری که در این تابستان تن به آن  نمی دادم. شده بودم هواپیمایی که گذاشته بودندش روی پرواز خودکار، تنها روز می گذراندم. به هر حال زمان گریزناپذیریست برای کسی که شیوه ی زندگی اش کاملا تغییر کرده.بزرگترین تغییر_بخوانید تخریب_به گمانم صبح ها بودند. آن دقایق لذت بخشی که انگار می توانستم با تمام درختان مکاشفه کنم تبدیل شده بودند به بی فایده ترین زمان روز. نسیمی که با آن روح تازه ای در تنم می دوید حالا تبدیل به شلاقی شده هفت سر.

تنها و تنها یک چیز را می دانم: این نیز بگذرد

زمانش رسیده که دیگر خلبان کنترل هواپیما را به دست بگیرد.:)

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی